X

وشاره ، وشاره به وزن اشاره

همراه با وبلاگ "وشاره گل "

درود بر شما دوستان عزیز که گهگاه سری به این وبلاگ می زنید و با تشکر از درج نظراتی که داشته اید. باید دوباره از شما عزیزان تقاضا کنم، حتما" نظرات ارزشمند خود را ارسال فرمایید. ضمنا" به اطلاع سروران ارجمند می رساند، نظر به این که از قابلیت های نیک بلاگ کاسته شده، بنابراین وبلاگ دیگری با پشتوانه "بلاگ فا" ساخته شده با این آدرس:http://vesharehgol.blogfa.com/ که از دوستان می خواهم از این پس به این وبلاگ نظر داشته باشند و نظرات و مطالب و عکس های خود را از زادبوم وشاره به "وشاره گل" ارسال کنند. وشاره گل را سرچ کنید!!!
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:04از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

"خلمه" بر وزن کلمه

فکر کنید حالا آخر دهه چهل شمسی است. آن وقت این مطلب را بخوانید. در وشاره، گله ی دیگری هست غیر از گله ی گوسفندها، به نام "خلمه" (بر وزن کلمه). قدیم ترها "گاوگل" هم داشته ایم(گاوگل بر وزن ناوبر). وقتی گاو های روستا را با هم قاطی می کرده اند و برای چرا می برده اند، می گفتند "گاوگل" در کرده اند و برده اند صحرا. ما که به این سن و سالمان "گاوگل"ندیده ایم. اما "خرگل" منصورآبادی ها را دیده ایم که هر بامداد از بالای تپه های "قاره کریز" راهی صحرای خودشان است. از دور که نگاه می کنیم، می بینیم چهل، پنجاه تا الاغ سیاه و سفید و خاکستری، جفتک زنان عرعر می کنند و از تپه های کنار کوه " میشیر" رد می شوند. غروب ها هم معلوم است که خوب چرا کرده اند و هارتر از صبحگاه، دنبال هم گذاشته اند و گرد و خاک کنان از تیررس نگاههای ما دور می شوند. و اما، "خلمه". تصورش را بکنید که در یک صبح زیبای بهاری در دامنه ی تپه ای سبز و خرم، با گله ای بزرگ از بره و بزغاله هایی کوچک، روبرو شوید. بزغاله هایی رنگارنگ و ناز و ملوس و بره هایی نازتر از بزغاله ها. خوب، ما به این گله ی نورسیده که مسن ترینشان شاید کمتر از دو ماه سن داشته باشد، "خلمه" می گوییم. خلمه در پشت قلعه در وشاره، صبح خیلی زود، بره ها وبزغاله ها را از مادرانشان جدا می کنند و بی اعتنا به سر وصدای مادر ها و بچه ها، گوسفند ها را تا قلعه بالا ( یا همان خودمانی ترش، سرچشمه) می برند و راهی گله شان می کنند. کار ما بچه ها، اول صبحی، آن است که به اصطلاح، خلمه در کنیم. قبل از رفتن به مدرسه باید بره، بزغاله هایمان را سینه کنیم و ببریم "پشت قلعه"، همان جایی که همه ی آبادی بره، بزغاله هایشان را می آورند، آن جا و می سپارندشان به "خلمه چران". در روزهای اول، وقتی بره، بزعاله هایمان را قاطی می کنیم، خلمه ها تمام پشت قلعه را روی سرشان کذاشته اند. آن ها هنوز به دنیای جدیدشان عادت نکرده اند. هی علف های تازه و نرم و نازک را در زیر پایشان لگد می کنند و هی بع، بع می کنند. هنوز به مفهوم آب و علف نرسیده اند. فقط پستان مادرانشان را می شناسند و بس. اگر گهگاهی پوزی به زمین می کشند، تنها به تقلید از معدود بره، بزغاله ایی است که به تازگی علف خور شده اند. می پرسید اگر این حیوانکی ها هنوز علف خور نشده اند، پس این به اصطلاح "خلمه در کردن"مان به چه کار می آید؟! جوابش برای وشاره ای ها معلوم است، به چند دلیل: در آغل نمی مانند تا از صبح تا غروب یکریز بع، بع کنند و مادرانشان را بخواهند و حوصله ی اهل خانه را سر ببرند، این یک. باید به دویدن و صحرا گشتن عادت کنند، این دو. ای طوری لج، لج هم زودتر علف خور می شوند، این سه. اگر می گویید چرا آن ها را همراه گله نمی کنند، اصلا" این حیوانکی ها طاقت آن را ندارند که پا به پای مادرانشان صحرانوردی کنند. شاید بزرگترهایشان تاب و توانی در همپایی با گله داشته باشند ولی صاحبانشان نمی خواهند بره، بزغاله ها را در گله رها کنند تا مایه ی عذاب مادرانشان در گله باشند. دم وساعت خود را زیر شکم مادرانشان بیندازند وهی آن زبان بسته ها را تیغ بزنند. مهم تر از همه، اگر بنا باشد بره، بزغاله ها مدام زیر دست و پای مادرانشان بلولند، پس صاحبانشان چه کاره اند؟ اگر شیر و ماست و پنیر و دوغ و کشکی می خواهند، ناچارند در فاصله صبح تا غروب بین خلمه و گله طرح جدایی بیندازند. غروب هنگام، بعد از آمدن گله، اول شیر میش و بزشان را بدوشند، آن وقت ته مانده ی پستان ها را پیشکش بره، بزغاله ها کنند. فکرشان را نکنید، نوزادان این طوری زودتر علف خور می شوند و طولی نمی کشد که برای همیشه شیر مادران را فراموش می کنند.

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 01:05از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

انشائ من در کلاس دوم راهنمایی در باره ی وشاره

 

 

در اين جا انشايي را زماني که در کلاس دوم راهنمايي در باره ي وشاره نوشته ام با کمي، قسمتی دستکاري و ويرايش تقديم مي کنم به همه همولايتي هاي خوبم! افسوس که الان ديگر کمتر نشاني از آن پرندگان و آن حال و هواي روحپرور دشت وشاره مي توان سراغ گرفت! ديگر از آن غوغاي آمدن گله در هنگامه غروب و سر و صداي بره، بزغاله ها وشيردوشي ها و جارزدن هاي شبانه براي گوسفندهاي گم شده هيچ خبري نيست. اکنون نه شيرواره اي بر جاي مانده است و نه مشک و کشکی. در واقع بايد گفت: چه کشکی؟ چه پشمی؟  هر جه هست خاطراتي است بر جاي مانده  از سال هایی که باید خوشی ها و ناخوشی هایش را تنها به حافظه تاریخ سپرد.

بهار که مي شود تمام دشت وشاره سبز و خرم است. از زمين هاي زير آسياب گرفته تا اراضي بالاسر دشت منصورآباذ، همه ي زمين ها ي کشاورزي را کشت کرده اند. گندم، جو، شبدر، يونحه، نخود و لوبيا و خيلي گياهان زراعي ديگر، از محصولاتي هستند که در وشاره ي ما کشت مي شوند. پدرم مي گويد: اين سال ها،  سال هاي پرآبي و وفور نعمت است. وفتي سر کيف باشد، شعري را در باره ي وشاره زمزمه مي کند که اولش اين است:

 خواهي بهشت برين را نظاره کني؟    بايد که رو به سوي وشاره کني.      

   از حق نگذشته، واقعا" وشاره ي ما بهشت است. هر سوي دشت که بروي، از بوي گل هاي وحشي و رايحه ي خوش شبدرزارها مست مي شوي! نغمه پرندگان آوازه خوان، چنان در روح و جانت مي نشيند که تو را  از خود بيخود مي کند! اي کاش روزي از روزهاي بهاري سري به وشاره ي ما بزنيد تا به چشم و گوش خودتان ببينيد و بشنويد که پرندگان نغمه خوان، در سراسر دشت وشاره چه محشري برپا کرده اند. صداي بد بده ي آبيارک ها ( بلدرچين ها) از هر سو مي آيد. بلبل زرد باغي روي شاخه اي از درختان نزديکتان نشسته و نغمه سرايي مي کند. فاخته اي آهنگ کو کو، کو کو سرداده است. آواي دلنشين هدهدي از دور شنيده مي شود. گنجشک هاي کاکلي در اطراف تان مي خوانند. ناگاه فوجي از گنجشک هاي سياه( سارها ) را در بالاي سر خود مي بيني که آسمان آبي را سياه کرده اند. لحظاتي بعد آنها را مي بيني  در يکي از باغ هاي اطراف فرود آمده اند و با سوت زدن ها و صداهاي مخصوص خودشان چه غوغايي بر پا کرده اند و حال و هواي ديگري به باغ و راغ بخشيده اند.گهگاه نيز صداي موزوني را مي شنوي که نشان از شور و نشاط لحظات زندگي دارکوبي دارد که هر از چندگاهي ، پيوسته بر تنه درختي مي کوبد. همه ي پرندگان وشاره را دوست دارم اما آبيارک ها ( بلدرچين ها) براي من چيز ديگري هستند. چند بار آشيانه ي آن ها را در مزارع گندم...    (لطفا" ادامه را هم ببينيد و نظر بدهيد)

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 01:59از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

حمام خزینه ای وشاره

حمام خزینه ای ( قسمت اول)

از حمام خزینه ای وشاره باید گفت که خاطرات زیادی در اذهان بچه ها و بزرگترهای آن دوره مانده. خاطراتی از تون و سرحمام  و خزینه همراه با تاریکی و ترس از جن هایی به شکل اهل آبادی که شبانه حمام را قرق می کنند. خاطراتی مات و نیمه روشن از زمان چهار، پنج سالگی در حمام زنانه و یادمانی شفاف و به یاد ماندنی از حمام رفتن ها در سحرها و صبح های خیلی زود و یا شاید نیمه شب ها  در ظلمات کوچه ها و تاریکی محض داخل حمام در اوقات مردانه اش. باید دوران کودکی و نوجوانی ات را با  تاس کلیجه ی مسی و آن حمام تو در تو و تاریک با سرحمام و سکوها و تاقچه ها و  گرمکن حمام و خزینه کذایی اش گذرانده باشی تا احساسی رازآلود و بهت آور و سرشار از شادی ها و ترس ها ی دوران کودکی سراسر وجودت را بیاکند. آنگاه از به یاد آوری آن صحنه های فراموش نشدنی، طول و عرض روزگار گذشته را به هیچ بینگاری و شور و ولوله کودکی ها را هم اینک در روح و جانت احساس کنی، بی هیچ دغدغه ای از مشکلات و مصائب عصرنا حاضر.

سال سال ۴۸ است - یکی از سحرهای زمستانی که به همراه بابا حمام می روم 

در خواب و بیداری صدای بابا در گوشم پیچیده که برخیز برخیز باید برویم حمام. چقدر دوست دارم بابا دست از کله ی کچلم بردارد. کله ای که همین دیروز اوستا مسلم سلمانی آن را از ته زده.  نمی توانم از گرمای کرسی در این شب زمستانی دل بکنم. اما به این فکر می افتم که اگر حمام نروم فردا صبح شنبه که به مدرسه می روم با دست های چرک و یقه سفید کتم که زود چرک خواهد شد جه کار کنم؟! همشاگردی ها آحتما" می دانند، دست ها و یقه چرک مساوی است با ترکه های آبدار آقای حیدری، بر کف همان دست های بی گناه. صدا زدن های پشت سرهم بابا هم که تمامی ندارد. مثل این که چاره ای نیست. به هر زور و زحمتی بلند می شوم، سردی هوا شوخی بردار نیست. دلم نمی آید کت یقه سفید مدرسه را بپوشم. کت وصله دار  و کهنه ام را پیدا می کنم. موقع پوشیدن، یکی از دست هایم در سوراخ زیر آستین گیر می کند و تلو تلو می خورم و الان است که از با سر بخورم  به تیزی درگاه اطاق. هر طوری که هست کفش هایم را پیدا می کنم و پاهایم را به زور در آن ها می چپانم. بابا بیرون اطاق، در ایوان پایینی خانه با عصبانیت داد می زند: بچه جون بجمب، چرا این قدر مس مس می کنی، الان آفتاب می زنه. لا اله الا الله ..

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:13از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد

از سوسک ها

.تصوير اصلي را ببينيد

     

  آیا تا به حال "شکرتیغال" خورده اید؟ زن عمو قاسمی می گوید: شکرتیغال برای نرم شدن گلو و  برطرف شدن سرفه خوب است، با هزار تا خاصیت دیگر. ما بچه های روستا در بیابان هم که باشیم، چیزی برای خوردن گیر می آوریم. از خوردنی هایی مثل پنیرک و ساقه های ترد و تازه ی کنگر که بگذریم، می رویم سروقت یک خوردنی شیرین و مقوی دیگر به نام "شکر تیغال". این شکر تیغال، نه گل است، نه برگ. نه ساقه است، نه ریشه. میوه ی معمول گیاه هم نیست. در اصل، این فراورده ی با ارزش، دست پخت حشره ای است که از برگ های گیاه "شکرک" می خورد.

تصوير اصلي را ببينيد

کار این حشره، بی شباهت به کار کرم ابریشم نیست. کرم ابریشم از برگ های تر و تازه ی توت می خورد تا بزرگ شود و به دور خود پیله ای می تند، سپید و ابریشمین. اما این حشره، شیره ی برگ های پر تیغ شکرک را می خورد و به دور خود پیله ای می تند، شیری رنگ و شیرین که همان شکرتیغال ماست. می گویید چگونه این ها را فهمیده ام؟ من روزها و ساعت ها پیش بوته های کوتاه و بلند شکرک نشسته ام و چشم به کار این حشره ی پرکار دوخته ام. ابتدا کرم کوچکی را دیده ام مشغول خوردن برگ های پرزدار شکرک. روزهای بعد دیده ام این کرم ها بزرگ و بزرگتر شده اند. روزهایی هم بوده که کرم ها را در حال بافتن آن پیله ی دوست داشتنی دیده ام.

من آن پیله ها را به خانه برده ام و دیده ام که چند رزو بعد سوسک های مخصوصی پیله ها را سوراخ کرده اند و آمده اند بیرون. بله، یک سوسک تپل مپل.  سوسکی که سازنده ی همین شکرتیغال شیرین و دارویی است. ما بچه های روستا از سوسک ها بدمان نمی آید. همچنان که از پروانه ها و ملخ ها. حتی از زنیورها که خیلی وقت ها نیشمان زده اند.           لطفا" ادامه مطلب را هم بخوانید و  ارائه نظر فرمایید

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:48از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

پشم چینی

سال چهل و  هفت، چهل و هشت شمسی است.هشت، نه ساله ام. در خیلی از  امور زندگی در روستا کمک کار بابا هستم. کار پشم چینی گوسفندها هم فال است، هم تماشا. در دنیای ما بچه ها سرگرمی های زیادی هست. در طبعت پاک وشاره آن قدر پروانه و سنجاقک و گل و گیاه و پرنده و خزنده و موش و خرگوش و جوجه تیغی و روباه است که سرگرممان کند. پا در رکاب شدن در کار پشم چینی گوسفندها هم یکی از این سرگرمی هاست.

 

 

آداب پشم چنی

 

اوایل تابستان، موعد پشم چینی گوسفندهاست. پشم چینی برای خودش آدابی دارد. باید یکی، دو روز قبل از پشم چینی، گوسفندها را ببریم آب تنی. بابا می گوید: "به آب انداختن گوسفندها سه خاصیت دارد. اول این که گوسفندها در این گرمای تابستان با این کار حال می آیند. دوم این که کار پشم چینی آن ها آسان تر می شود. سوم، معلوم است ، پشم ها تمیز و بازارپسند می شوند."

 به آب انداختن و شستن گوسفندها بی حساب و کتاب هم نیست. هر جا مثل استخر آبادی و سر دهنه ی قنات، که آب زیادی یافت شود، همان جا مناسب شستن میش ها و بره های چند ماهه است. حتی بعضی وقت ها آن ها را توی تنوره آب اسیاب می اندازند که وقتی خیلی کوچک بودم فکر می کردم نکند بروند زیر سنگ آسیاب. (لطفا" ادامه را بخوانید و نظر بدهید)

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:17از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

عروسی ها

سال های چهل و هشت، چهل ونه شمسی، من ده، یازده ساله ام. پسرکی بازیگوش و فارغ از مصائب روزگاری که هنوز مظاهر تمدن قرن بیستمی در زادگاهش "روستای کوچک وشاره " راه نیافته بود. رد پای ماشین و موتور کمتر دیده می شد.  گله داشت. خلمه داشت. خرمنکوبی اش چون سواری بود. چراغ خانه هایش گردسوز بود. گرم کننده اش کرسی های هیزمی و ذغالی. آب در کوزه. و... البته که نانوایی سنگکی به تازگی آمده بود تا  زحمت کار سخت پای تنور زنان روستا را در تنورستان هایشان کم کند و صد البته زیراب نان های خوش طعم خانگی وشاره را بزند. با این همه شور و غوغایی وصف ناپذیر در کار و زندگی همولایتی ها دیده می شد که اکنون باید سراغش را تنها از همسالان و بزگترهایمان پرسید. عجالتا" به عروسی های وشاره در آن روزها  به روایت آن پسرک بازیگوش سر ی می زنیم. شاید تصویری از آن روزها در قاب ذهن خوانندگان عزیز شکل گیرد. به هر روی، برگی است از کتاب سبز فرهنگ گذشتگانی نه چندان دور به روزگار حال ما. تحفه ی درویش.

عروسی های وشاره

عروسی های وشاره معرکه  است. ما بجه ها در عروسی ها برای خودمان عالمی داریم. فرقی نمی کند عروسی چه کسی باشد، فلعه پایینی یا قلعه بالایی،  قوم و خویش یا غریبه. لازم  به کارت دعوت هم نیست. اگر از شب حنابندان غافل شده باشیم، هر طور شده خودمان را به مراسم عروسی می رسانیم! هیجان ما  بچه ها وقتی شروع می شود که عروس را برده اند حمام.همگی مردم از زن و مرد و پیر و جوان آمده اند جلوی حمام به اسقبال عروس. دم دمای بیرون آمدن عروس، داماد و ساقدوش هایش هم حاضر می شوند. اهالی آبادی ساکت نایستاده اند. ساز و دهلی به کار نیست ولی پیت حلبی که هست. تا یادم هست یک پیت حلبی دست ا.حاجی بوده که با چهره ای پرخنده بر آن می نواخته. مردم هم همنوا با ضرب دست او به زیر پیت حلبی، دست می زنند و منتظر تشریف فرمایی عروس از حمام هستند.

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:54از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

سلام خدا بر شهیدان والامقام وشاره

سروده ای است ناتمام، پیشکش به شهیدان هماره جاودان " وشاره "

این سروده در بزرگداشت شش تن  از شهیدانی است که مزار و یادمانشان در مزارگاه " وشاره  " است:

1- شهیدحسین یزدیان 2- شهید غلام حسین یزدیان 3- شهید مصطفی ابراهیمی یزدی 4- شهید علی  رضا برفوئی 5- شهید محسن یزدیان 6- شهید حاج احمد گلبان.

ذکر این نکته لازم است،  چون مزار شهیدان والامقام دیگر وشاره از جمله شهید محمد یزدیان، از پیشتازان قافله عروج شهیدان ولایت، در وشاره نیست، فعلا" در این سروده وصف نشده اند. امیدوارم بتوانم در آینده دین خود را به این بزرگمردان دلاور ادا نمایم.

سلام ای شهیدان جاوید مینو سرشت

بلندآشیانان سرمست باغ بهشت

سلام ای سواران تازنده ی شب شکار

یلان سرافراز و بیدار این روزگار

 

 

جوانان نورانی و پاک این سرزمین

بزرگ افتخاران تابان ایران زمین

دلیران آزاد و رزمنده ی جان نثار

شجاعان بی باک در عرصه ی کارزار

به مردانگی ها شده شهره ی روزگار

به دلدادگی ها شده عاشقی نامدار              (لطفا" ادامه شعر را بخوانید و نظر بدهید)

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:55از موضوع :سروده ها ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

فصل درو - قسمت دوم -

 عزیزان بازدید کننده از وبلاگ، اگر قسمت اول از خاطرات فصل درو  از بخش "کودکی ها در وشاره" را خوانده باشید، به ماجرای کوزه شکستن و ماست مالی کردن قضیه از طرف راوی دوازده ساله اش رسیدید. اینک قسمت دوم ماجرا را  تقدیم دوستان می کنم. امید که قسمت های بعدی را زودتر پیشکش نمایم.

 

فصل درو ( قسمت دوم)

دوباره آمده ام سراغ گندم چینی خودم. وقتی بابا می بیند پیشرفتی در کار درو ندارم، آهی می کشد و می گوید:  کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن. از این حرفش دلگیر می شوم. می گویم تقصیر من چیه؟ این داس کند شده؟! داس را از من می گیرد. دستی به لبه ی برنده ی آن می کشد. سوهان تیز کن را از پشت یقه ی پیراهنش بیرون می کشد. در حال کشیدن سوهان به لبه ی داس آهسته می خواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو، یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو. می گویم خوب بقیه ی این شعر را هم بخوان. می گوید فقط همین در ذهنم مانده. از بس داداش هایت از روی کتاب حافظ برایم خوانده اند.

داس تیز را برداشته ام و افتاده ام به جان گندم ها. دسته دسته گندم ها را خرت، خرت می چینم و در سمت چپ خودم روی زمین می گدارم. بابا کارم را می بیند: آهان...! جانت رو برم پسر! یه پا دروگر شدی ماشالله. از قدیم گفتن، کار نیکو کردن از پر کردنه. چند روز بچینی، حسابی دروگر می شی.

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:31از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد

لا تقنطو ا من رحمه الله

پیغامی همیشه تازه از معشوقی هماره جاوید برای بندگانی همواره گناهکار: 

7- سوره: 39 , آیه: 5۳

 

قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ

 

اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏روى روا داشته‏ايد از ررحمت‏خدا نوميد مشويد در حقيقت‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:29از موضوع :باران وحی ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

بس بگردید و بگردد روزگار

قصیده ای دیگر از سعدی شیراز

ای که دستت می‌رسد کاری بکن

بس بگردید و بگردد روزگار

 

 

 

 

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ای که دستت می‌رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند رستم و رویینه‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نام‌آور شدی فارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند وینچه بینی هم نماند بر قرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بی‌شک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون می‌بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی به کزو ماند سرای زرنگار

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 11:09از موضوع :شعر بزرگان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

" مشت نمونه خروار " نیست

این نمایشنامه را در سال ۸۵ با موضوع آزمایش خاک نوشته ام که در همان سال توسط گروه نمایشی آفاق، به کارگردانی آقای بهزاد شیرزادی در سطح روستاهای استان قم به نمایش در آمده است.

                  مشت نمونه خروار؟!

 در ابتدا مش خداداد به عنوان راوی روی صحنه می رود.

سلام! مش خداداد هستم. کشاورزی تقریباً شصت ساله. با یک حواله کود در دست، آمده ام در میدانگاهی روستا، نزدیک خانه حاج سالم، مددکار ترویجی روستا. از حرف هایم بر می آید که از آزمایش خاک ناراحتم، از حاج سالم هم همینطور ..!!

.با «فرامرز»؛ این همولایتی جوان و شوخ و رعنا در میدانگاهی روستا روبرو می شوم. فرامرز آرامم می کند. حاج سالم هم پیدایش می شود. به او بد و بیراه می گویم. پاکت پر از آجیل فرامرز مرا وسوسه می کند ...با همه اين ها، با آزمايش خاک چندان بيگانه  نيستم! شاید بپرسید آزمایش خاک را چگونه انجام داده ام! خوب... فرامرز را تشویق می کنم تا مرادر نمایش نمونه گیری ازخاک همراهی کند ... کج می نشینم و راست می گویم ..

. این ها را گفتم، اما این تمام قصه ام نیست.

بیایید دقایقی با هم، ساکت و آرام، پای این ماجرا بنشینیم.

خداداد (با دردست داشتن حواله کود درحال آمدن به وسط صحنه):

اِ اِ اِ اِ. . . فقط هکتاری 2 تا کیسه سیاه، 3 تا کیسه سفید !؟ آخه این چه وضعیه؟ آخه مگه می شه با این وضع کشت و کار کرد!؟ این کودا نمک دیزی زمینای منم نمی شه!..لااله الاالله.. هی میگن برو آزمایش خاک بده، برو خاکتو ببر آزمایشگاه! ...خب اینم آزمایش خاک ... اینم نتیجه آزمایشگاه ...!! آزمایشگاه یعنی چه؟؟!... یعنی من با این سن و سال ... با این همه سال کشت و کار، تکلیف خودمو نمی دونم که آزمایشگاه بیاد برام تعیین تکلیف کنه ...؟...(روی سکو می نشيند) خدا بگم چه کارت کنه حاج سالم ناسالم ...آدم ناحساب که اسم خودتم گذاشتی مددکار ترويجی، هی گفتی بیا بریم آزمایش خاک بدیم! اینم آزمایش خاکت ...آخی اينم شد کار، اينم شدکشت و کار...هی هی هی...

فرامرز (آوازخوان و شاد و شنگول به صحنه وارد می شود):

یکی برزیگری دیدم در این دشت ....

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:49از موضوع :نمایشنامه ها ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

قاصدک از راه می رسد

این نمایشنامه را که در سال ۸۴ نوشته ام در همان سال توسط گروه نمایشی " آفاق " به کارگردانی آقای بهزاد شیرزادی درسطح روستاهای استان قم به نمایش در آمده.

 

در این نمایشنامه آموزشی - کشاورزی، مشکل سم پاشی های بی رویه در کشاورزی به عنوان دغدغه های مهم کارشناسان کشاورزی زمان ما طرح گردیده و ...

                   

                    به نام پروردگار طبیعت پاک

نمایش میدانی   « قاصدک از راه می رسد»!

صحنه خالي است و از بلند گو صدای دل نواز جريان آب و آواز مرغان جنگلي شنيده مي شود و اين صدا با آمدن اولين شخصيت نمايش يعني گياه٬ كمي فروكش مي كند و تا شروع  ديالوگ بين شخصيت ها ادامه دارد..

گياه( وارد مي شود و رازو نياز مي كند): آه اي خداي گياهان, خداي درختان, خداي جنگل ها  !

تورا هميشه سپاس , تورا هميشه درود! به خاطر شب٬ به خاطر روز,به خاطر رويش, به خاطر زايش , به خاطر آن كه مرا از گياهان آفريدي, به خاطر آن كه برگ و دانه و ميوه ام را نثار آدمياني مي كنم كه گل هاي سرسبز آفرينش اند , به خاطر آن كه از خاك تا افلاك قد مي كشم به سوي تو!

دست هايم را هميشه فراپيش تو مي آورم و در دستان باد به خاطر تو به جنبش در مي آيم ( به چپ و راست خم مي شود و دست هايش به نحوي به اهتزاز در مي آيد كه گويي درختي است كه در طبيعت خدا در باد به حركت درآمده است و اين كار را تا …… ادامه مي دهد)

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:27از موضوع :نمایشنامه ها ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

فصل کاری الاغ ها

خر چه داند قیمت قند و نبات

همه ی کارهای کشاورزی در وشاره به کمک الاغ ها انجام می شود.فصل کاری الاغ ها تمامی ندارد. مگر باباها برفگیر شوند که آن ها را در کنج طویله جا کنند و مشتی کاه سفید یا گاهی مخلوط با مقداری علف خشکه در آخورشان بریزند.فرقی نمی کند، آبیاری باشد یا گاویاری، الاغ ها باید جان فشانی کنند. باید کودکشی کنند، خاک کشی کنند، خرمن بکوبند، بار ببرند، بار بیاورند. زبان بسته ها اگر فرمان نبرند، چوب می خورند.

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:58از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

فصل درو - قسمت اول-

 

فصل  درو در " وشاره "  - قسمت اول

 این نوشتار گویای یکی از فعالیت های کشاورزی در سال های آخر دهه چهل هجری شمسی در وشاره است. خوانندگان عزیز وبلاگ به این دوره از تاریخ روستا عنایت داشته باشند.  لطفا" نظر بدهید

 

مقدمه

فصل تابستان، فصل دروي محصولات است. فصل جو چيني ، گندم چيني، نخود چيني و زمان چيدن محصولاتي ديگر.فصل درو، از آن فصل هاي پرکاري در وشاره است. من يادم نيست ولي مي گويند تا همين پنج، شش سال پيش، قبل از موعد دروي وشاره، مردها به عنوان دروگر، دسته جمعي مي رفته اند مناطق گرمسيري براي غله چيني. وقتي پيششان مي نشيني از درد دلشان معلوم است که هيچ دل خوشي از آن ايام ندارند.مي گويند حاصل دسترنج يکي دو ماه کار طاقت فرساي درو در آن گرماي زياد طغرود و اطراف قم، تنها چهل، پنجاه من جو يا گندم بوده که خدا ديگر چنيين روزهايي را نصيب نکند.بابا مي گويد ما چاره اي نداشتيم جز دروگري براي مردم. آن وقت ها ارباب و رعيتي بود . هر چه کار مي کرديم  و به دست مي آورديم مي بايستي دو دستي تقديم کنيم به ارباب. حق نداشتيم دور از چشم ارباب و دشتبان، يک ميوه ي کال از باغ بچينيم ببريم خانه براي بچه هايمان. اما خدا را صدهزار مرتبه شکر،حالا براي خودمان کشت مي کنيم و آنقدر داريم که لازم نباشد بيايان هاي کورچشمه و دشت هاي گرمسيري را بپيماييم.

اولین روز درو 

پارسال، اولين روز دروي گندم همراه بابا بودم. بابا وقتي داس به دست به سر گندمزار کله بند رسيد، رو به آسمان کرد و گفت: خدايا از ما حرکت، از تو برکت. آفتابگردان چرمي قهوه ای رنگ را که به سينه اش آويزان کرده بود، به  روي سر، جلوي پيشاني اش محکم کرد  و در حالي که طول گندمزار را با هم مي پيموديم مي خواند: الهي به حق محمد پيام آورت، به حق علي ساقي کوثرت، به زهراي اطهر، حسين و حسن، که ما را نران بی نصیب از درت...

 تا این که به گوشه ی پایین زمین رسید و بسم الله گويان، داس بزرگش را با ساقه هاي خشک و نيمه خشک گندم ريحاني آشنا کرد و تا من به خود بجنبم، سوفال هاي مسافتي از مزرعه را در چند دسته ي بزرگ بر زمين ريخت.بابا غرق در کار درو، همچنان زمزمه می کرد: از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو زجو ... هر چه کاری بدروی، از گل، گل و از خار، خار ...نپندارم اي در خزان كشته جو، كه گندم ستاني به وقت درو...

انگار همین الآن پا به پای او مشغول چیدن گندم ها هستم . همین اول کار، پنج، شش قدم از بابا عقب تر افتاده ام.داد می زنم: بابا این قدر تند نرو! نگاه کن، من اینجام! بدون آن که به عقب نگاه کند می گوید: ور کوچکتر بگیر، دستت را تند کن!  ادامه مطلب را بخوانید و نظر بدهید

 

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:52از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

آبادی من

از چهل سال پیش وشاره می نویسم. از روستایی می نویسم که در چهل سال پیش، فرهنگ، آداب و رسوم و سبک زندگی ساکنانش با امروز تفاوتی آشکار داشت. آن روزها وشاره ای ها زندگی ساده و بی پیرایه ای داشتند و هرجند بی امکانات آب و برق و گاز و تلفن و کامپیوتر و ...زندگی می کردند ولی صفا و صمیمیتی حکمفرما بود که اکنون کمتر می توان سراغ آن را گرفت. آن چه نوشته ام گوشه ای از یاد و خاطره آن روزهای شاد دوران کودکی من است. این نوشته ها تنها ثبت وقایع آن روزگاران نیست. پرده ای از تصویر زندگی گذشتگانی است که شماری از آنان اکنون در قید حیات نیستند. از خواندنش بی نصیب نخواهید شد...

 عروسی ها - فصل درو - شیره پزی - خلمه ها - گله آمد به خروش! - گوسفندچرانی ها - بندبندان - فصل کاری الاغ ها  و ... 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:50از موضوع :کودکی ها در " وشاره " ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

غزلی از حافظ شیراز

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدای کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
برگرفته از «http://fa.wikisource.org/
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:12از موضوع :شعر بزرگان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

قصیده ای از سعدی شیرین سخن

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمه‌ی مرغ سحر؟ حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان کادمی را بتر از علت نادانی نیست
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد نتوان دید در آیینه که نورانی نیست
شب مردان خدا روز جهان افروزست روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
پنجه‌ی دیو به بازوی ریاضت بشکن کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدای مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست
خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان را سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست
یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست
حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی به عمل کار برآید به سخندانی نیست
تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست چاره‌ی کار بجز دیده‌ی بارانی نیست
گر گدایی کنی از درگه او کن باری که گدایان درش را سر سلطانی نیست
یارب از نیست به هست آمده‌ی صنع توایم وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گرم بنده‌ی مخلص خوانی روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟ تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست
برگرفته از «http://fa.wikisource.org/»
|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:01از موضوع :شعر بزرگان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

سروده ای از فردوسی پاکزاد

بيا تا جهان را به بد نسپريم

 

 

بيا تا جهان را به بد نسپريم
به­ كوشش­ همه­ دست­ نيكي­ بريم

 
نباشد همي نيك و بد پايدار
همـان به كه نيـكي بـود يـادگار


 

همان گنج و دينار و كاخ بلند
نخـواهـد بدن مر تو را سودمنـد


سخن ماند از تو همی یادگار

سخن را چنین خوار مایه مدار

 

فـريـدون فـرخ فـرشتـه نبـود
ز مشك و زعنبـر سرشته نبـود


 

به­داد ­و­ دهش يافت ­آن­ نيكويي
تو داد ­و­ دهش كن، فريدون تويي

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:43از موضوع :شعر بزرگان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

بهره وری از آب و خاک

کلامی موزون،  در بهره وری از آب، این گوهر زلال و بی مانند و هستی بخش گیتی و  خاک، این بستر کیمیاگون که یاریگر پایدار هر چه  رویندگی  و بالندگی در زندگی آدمی است که در سال ۷۶ سروده ام.

 

بهره وری از آب و خاک

 

ای تو کشاورز توانمند و پاک

بهره وری کن تو از این آب و خاک

 

بهره وری چیست؟ یکی فکر نغز

از گذر پوست رسیدن به مغز

 

چیست از این آب، گرانمایه تر؟

در دل هر قطره هزاران گهر

 

چیست از این خاک، ثمرخیزتر؟

ذره به ذره همه زرخیزتر

 

آب زلالی که به جو می رود

سوی طربخانه ی  او می رود

 

مست صمیمیت آب است گل

پاک ترین نیت آب است گل

 

آب روان، چشمه جوشان حق

آینه ی خانه به دوشان حق

 

منشاء اش از موهبت کبریا

مقصدش آنجا که نیابی ریا

 

آب نباشد، به چه ما زنده ایم؟

خوب و خوش از چیست که سرزنده ایم؟

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 11:18از موضوع :سروده ها ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

گفتگوی دانه گندم با نانوا

گفتنی ها به نانوا از  دانه ای گندم را در سال ۷۵ سروده ام - به هر روی، هرچند نظمی است و از ساحت بلند سروده های وزین پاسی دور، شاید دقایقی به کار آید -

 

از زبان گندم به نانوا

 

گوش جان بسپار، اینک گوش جان، ای نانوا

گندم نان تو دارد داستان، ای نانوا

گندمی بودم  در انبار کشاورزی صدیق

با امید کشت او بس شادمان، ای نانوا

او زمین را شخم می زد، من پر از شوق کمال

او به فرداها می اندیشید و من در فکر نان، ای نانوا

وقت بذرافشانی آمد، دوره ی حرمان گذشت

خاک را با جان گرفتم در میان، ای نانوا

مرز می بست او، مرا دل می طپید

مرغ دل در سینه او پر زنان، ای نانوا

ساعت "خاک آب" بود و لحظه ی مسروری ام

بود فلب کشتگر چون بوستان، ای نانوا

آب بود و خاک و نور آفتاب!

گاه روییدن دمی بهتر از آن؟ ای نانوا

سر برآوردن ز خاکم را چنین آسان مگیر

هست راز رویشم تا بیکران، ای نانوا

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 11:00از موضوع :سروده ها ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد

گندم بکار

 گندم بکار را که در سال ۷۱ سروده ام به همه ی همولایتی هایم تقدیم می کنم.

     گندم بکار

 

ای کشاورز وطن، ای با وفا، گندم بکار

تا شود میهن ز گندم خودکفا، گندم بکار

خوشه های ناب گندم، ارمغان سعی توست

تا کنی تحصیل زرین دانه ها، گندم بکار

سال های ماتم و اندوه و حرمان درگذشت

شادمان برخیز و با صدق و صفا، گندم بکار

دانه ی گندم نوید زندگانی می دهد

گوهر جان را تو بنما پر بها، گندم بکار

نغمه ی توحید را از عالم و آدم شنو

تا بگیری از طبیعت نکته ها، گندم بکار

کشتکاری پیشه ی پاک و شریف انبیاست

یاد روی پر فروغ مصطفی، گندم بکار

رستخیز عام خواهی، دانه ای در خاک کن

تا شود روز قیامت برملا، گندم بکار

سرزمین ما به انوار امامت زنده است

بر علی مرتضی کن اقتدا، گندم بکار

حاصل کشت تو یک خرمن طلاست

تا بیابی معنی عدل خدا، گندم بکار

از زبان جویباران بشنو این آهنگ را

گویدت هرلحظه با بانگی رسا، گندم بکار

"کل شیئ حی" ز آب است ای عزیز

شکر این آب روان آور بجا، گندم بکار

تا بلرزد موج سبز زندگی در دشت ها

با نسیم مهر سرکن نغمه را، گندم بکار

کشت تو باید که با علم و عمل توآم شود

رهنمایی از "مروج" خواه ای دیر آشنا، گندم بکار

خوشه های سبز گندم گنج پنهان خداست

تا بیابی نقشه ی گنج خدا، گندم بکار

گندم ای گندم، بروی از سیستان تا دیلمان

زارع ای زارع، به عمری سال ها گندم بکار

کیست زارع؟ در حقیقت آن خداوند حکیم

چیست گندم؟ مظهر لطف خدا، گندم بکار

خاک ایران بوی مانوس شهیدان می دهد

تا بگیرد گلبن آزادگی نشو نما، گندم بکار

صح استقلال و آزادی مبارک بادمان

هم به پاس شوکت  امروز ما، گندم بکار

نیست جز در سایه ی رنج تو گنج زندگی

"لیس للانسان الا ما سعی"، گندم بکار

"یزدیان" تا کشتزار شعرهایت گل دهد

بر بسیط بیت بیتش جابجا، گندم بکار

 

 

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 02:08از موضوع :سروده ها ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

حال و هوای روستا

اندر حال و هوای روستا سروده ام

 

ای خوشا حال و هوای روستا

ای خوشا صدق و صفای روستا

مظهر بیگانگی ها گشته شهر

نازم آن مهر و وفای روستا

مامن و ماوای یکرنگی کجاست؟

جز درون خانه های روستا!

یک جهان دارد کرم، دارد صفا

سفره های بی ریای روستا

جز صمیمیت ندیدم در دلی

زابتدا تا انتهای روستا

کاشکی دیگر نمی دیدم به راه

می کند مردی جلای روستا

روستا کانون ایمان است و کار

از خدا خواهم بقای روستا

                 1372

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:57از موضوع :سروده ها ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

یکصد کتاب

معرفی یکصد کتاب خواندنی

قرآن دو جلدی (عربی و فارسی). ترجمه قرآن استاد فقید  حکیم مهدی الهی قمشه‌ای. و تصحیح دکتر حسین الهی قمشه ای انتشارات هفت گنبد

گزیده فیه ما فیه (مقالات مولانا)، تلخیص و شرح: دکتر الهی قمشه ای انتشارات علمی و فرهنگی

گلشن راز اثر شیخ محمود شبستری ، مقدمه و توضیحات ، حسین محیی الدین قمشه ای

( ادامه مطلب )


|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:48از موضوع :100 کتاب خوب ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

ای تمام شاپرک ها!

راه، گندمزار، چشمه، آفتاب

تک درختی چتر گسترده بر آب

در کنار چشمه با تنهایی ام

می روم در لاک بی معنایی ام

غرق در اندیشه های سرخ و زرد

درد بی دردی مرا بیچاره کرد

خیره در آب زلال چشمه ام

ای تمام شاپرک ها، تشنه ام

می برم دستان خود را سوی آب

تا رهم لختی ز هرم آفتاب

من چه می بینم در این آب زلال؟

هیکلی افسانه ای یا پیر زال؟!

سینه ای از ابرها تاریک تر

چشمه دل هم زمو باریک تر

آه، آیا این منم رخسار زرد

چشمهایی بی فروغ افتاده سرد؟!

آه ای آلاله ها یاری کنید

بر دل پژمرده ام زاری کنید!

من در این غوغای پر سر و سکوت

ضرب می گیرد دلم ضرب قنوت

      **********

ای خدا ای نام تو گنجینه ام

این زمان دستی بنه بر سینه ام

گرچه زشتم ای خداوند جمال

زائر زیبایی ام ای ذوالجلال!

نسترن ها، قاصدک ها، پونه ها

رازقی ها، سبزه ها، بابونه ها

با شما گر جام وحدت می زنم

پس چرا احساس غربت می کنم؟

این غریبی کردن از کژ حالی است

چون دل از سوز شقایق خالی است!

گوش بسپارید آی خنیاگران

تا چه آوازی برآرم این زمان!

گرچه گردآلود نا فرمانیم

یا به ره گمگشته ی نادانی ام،

لیک شرم آگین روی لاله ام

خاک پای موکب آلاله ام

      **********

ای کبوترها مرا رخصت دهید

تا چه طرح دوستی آرم پدید

با شما تا آسمان پر می زنم

قله ها ی عشق را سر میزنم

      *********

ای خدای آب ها، آیینه ها

آی خدای باغ ها، سبزینه ها

برگ ما آز آفتابت سبز کن

شا خه مان پر بار کن از بیخ و بن

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:43 ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

وشاره در فرهنگ دهخدا

لغت نامه دهخدا

کلید واژه : وشاره

 

وشاره

 

وشاره . [ وِ رَ ] (اِخ ) دهی جزو دهستان حومه ٔ بخش دستجرد شهرستان قم واقع در 5 هزارگزی جنوب دستجرد و راه عمومی . کوهستانی و سردسیری است . سکنه 486 تن . آب آن از قنات و در بهار از رود محلی . محصول آنجا غلات ، بنشن ، یونجه ، انگور زیاد و معروف ، بادام و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو دارد و از دستجرد میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

 

کلمات قبلی

 

کلمات بعدی

 

البته این تعریف از وشاره از شادروان دهخدا برای هشتاد سال پیش بوده  است. م . یوسف یزدیان

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 09:24 ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد

نمونه ای از سروده های برادرم رضا يزديان «محب»

در اين جا چکيده ای از زندگی نامه و چند سروده  از منتخب اشعار برادرم رضا يزديان متخلص به (محب) را به دوستداران شعر وادب تقديم می کنم. اميد که باب طبع عزيزان واقع شود.

چند سروده از رضا يزديان «محب»

 

شرح حا ل شاعر ونویسنده 

در روستا ی زادگاه خود ( وشاره )از توابع خلجستان قم ودر مجاورت شهر دستجرد وبه فاصله بیست وپنج کیلو متری شهرستان تفرش دربهار سال هزار وسیصد وبیست وهفت بدنیا آمده  ودر مدرسه علوی وشاره  دوران تحصیلات ابتدایی قدیم رابه پایان رساندم 0 شانزده ساله بودم که برای انتخاب شغل دور ازچشم پدر  با یکی از اقوام راهی تهران شدم ونزد برادرم که چند سالی زودتر به تهران مهاجرت کرده بودرحل اقامت افکندم مدتی به کارها ی  مختلفی اشتغال داشتم وسرانجام به کارهای فنی روی آوردم بی آنکه بتوانم به تحصیلات خودادامه دهم.. نوزده سا له بودم که نیمه شبی خبر آوردند هر چه زودتر خود را به روستا برسان که مادرت سخت در بستر بیماری افتاده  سراسیمه خود را با برادرم به ده رساندیم و لی افسوس که مادرمان این پشتوانه وکاخ محبت آرزو ها را از دست داده بودیم در اینجا بود که حزن واندوهی عظیم سراسر وجودم را فرا گرفت و با مرگ مادرمدتی بعدقلم بر دست گرفته وآنچه در دل بودو سودای در سر بر صفحات کاغذ نگاشتم از اینجا بود که شعر نیز وجودم را فرا گفت ومن نیز با او انس گرفتم در آن دوران سرودن اشعارآرامشی بود بر دردها واندوهی که بر قلبم سنگینی میکرد هر چند که در دوران نوجوانی قریحه واستعداد سرودن شعر  را در خود یافته بودم لیکن به صورت جدی نبود......دوسال بعد ازدواج نمودم این بارنیز مسئولیت داشتن خانواده وفعالیت کار وتلاش باز هم نگذاشت تا به تحصیلی که نا خواسته  رها کرده بودم ادامه دهم ولی با مطالعه  کتابهای گوناگون توانستم تا حدی جبران مافات نموده ولااقل دریچه ای بسوی شعر وادب باز نمایم وبعدازمدتی سرودن اشعاروداستان نویسی  را جدی ترآغاز نمایم ودرسال هزاروسیصدهفتاد وهفت داستان(عروس نامرئی )را به رشته تحریر درآورده وبه چاپ رساندم که در دسترس دوستان قرار گرفت وبیشتر اشعار سروده شده این مجموعه  را در سالهای چهل وهشت تا هشتاد  وشش سروده ام و به در خواست دوستان واقوام آن را تایپ وتکثیرنموده واینک تقدیم شما میگردد امید است که مورد توجه قرار گیرد

 

(مُحب)

                                 الهی زورقی بی بادبانم

 

الهي   زورقي  بي   با د با نم        

  كه  راه  خويشتن را خود ندانم

َكرم بنما كه واماندم دراين راه

روان  شد اشك  غم  از ديدگانم

فرا  راهم ز نور خود برا فروز

که  آید  در  عيان   راه   نهانم

مرا دركوي حٌسنت رهنما باش

ثنا گو  كن به  مدح  خود زبانم

به سوی تو  بود  چشم  امیدم         

 که  بی  تو هرچه باشد درزیانم

دلم با سوز  عشقت  آشنا  كن

 بزن  آتش بر اين روح و روانم

غم عشق تو میخواهم دگرهیچ

که بی عشق توچون برگ خزانم

گدای کوی  تو یارب  منم  من

ز در گاهت  به  حق خود  نرانم

به  درگاهت چه آرم جز ندامت

که  از شرمندگی آ تش  به جانم

قبولم کن (محب) را کس  نباشد

کس  ما  بی  کسانی  بی گما نم

         

1348سا ل

 

یا رب تو خدايی

يـارب تو خـدائـي و خدا وند جهانی

ما را زدرت با هــمه تقـصـير نرا ني

روزي ده ورزاق تويي درهـمه آفاق

 غافل تو  ز هر ذرّه  و جاندار نمانی  

هرلحـظه ثنا گوی توازعالم و افلاک

تقدیس تو گویند و همه ورد زبانی

دردهـر نباشــيم چواز پيــش نـبوديـم

تو بوده وهـسـتي  كه خلاق جـهاني

آرامش هر جانی  و از دیده  نهانی

هرچند عیانی وچه حاجت به بیانی

ستاّر ٌعیوبات  توئی ما  همه تقصیر

خود حا فظ اسررای و داننده ی آنی

از غفلت ما بود همه  جرم  وخطاها

خونبارشده دیده وچون سیل روانی

ازٌملك تو ممكن نشود رفت به بيرون

عالم همه دردست  توهم صاحب آنی

آنـدم كه شـــودروح برون از بـدن مـا 

ما را زغضب  برملك  خصم  نراني

فرداي قيامت چو سر از خاك بر آريم

دانیم که  بخشنده ی این دیده ترانی

دارد به تو امید ( محب) با همه تقصیر

بخشش زتوباشد چه رسد برتوزیانی

 

سال 1382

                              

 

 

 

                                     «  امید عطا  »

 

دركوره ي عشق خود راهم بنما اي دوست

 تا شعله نشد جانی نشناخت تورااي دوست

اندر  طلب   مقصود  تا  اوج  فلک  خیزم

شاید که  کنم پیدا   خود رازوفا اي دوست

كارم   بگدايي  شد  تا  از  خُم   خَمارت

یک جرعه بنوشانی زان باده مرااي دوست

پنهان زنظرگاهت يك  ذرٍِّه  درعالم نيست

ما را نظری باشدخوش در دوسرااي دوست

هر فتنه  در عالم شد آن فتنه ز دل سر زد

يا فتنه بر اندازش   يا د ل ز قفا اي دوست 

دلها همه سرگردان ازعشق تو سرمستان

دارم  من سر  گردان  اميد عطا  اي دوست

از آتش  هجرانت  گردیده ( مُحب )مجنون

پروانه وش افتا ده  تا روز جزا اي دوست

سال 1377

 

سوز دل

بيااي اشك امشب ميهمان باش

مرا آرامــش روح وروان بـاش

بيا تا سينه چون پروانه سوزيم

شـبي آيـينه ي اين ديدگان باش

دلم چون موج دريا بيقرار است

توامشب رودباری زآسمان باش

غم دل باكه گويم بی تواي اشك

بيا مرهم به زخم عاشـقان بـاش

سـرا  پا  آتـش و   آه و  فغـا نم

مراآبي براين آتش به جان باش

زبان درمدح  يزدان با تو  دارم 

تو ازسوزدلم  امشب عيان باش

ندارم توشه اي جز اشك وآهي

بياخود توشه ای زین آستان باش

رواق دید گانم  خانه ی توست

خدا  را با  دل من مهربان باش 

سرسودگرای بازارعشق است

تو میل آن کن وگوهرسِتان باش

چه داری امشب اندر سر( مُحبا)

                    به دریا رحمت حق خوش گمان باش

سا ل 1381

 

سروش قدسیان

جهان روشن شدازنورُمحّمد( ص)

خُماراز چشم مخمور ُمحمّد (ص)

جهان خوشبوشدازعطرنبوت

شكست آيينه هاي جهل وظلمت

سُروش ازقدسيان يكسربرآمد

كه آمد احمد  آن  فخر سر آ مد

نوايي میرسد هر دم به گوشم

 خليل  بت شكن  آمد   به  عالم

ُمحمّد يا ُمحمّد يا ُمحمّد

كواكب صف به صف بهرتماشا

برا ي   ديدن  رويش  مُحيّا

جما لش  پرتُوِي از نوريزدان

وجود اوسراسرعشق وايمان

بر  آمد  آفتاب  عدل  و اقبال

ملا ئك گرد او هر دم زند بال

نوايي میرسیدهردم به گوشم

خليل  بت شكن آمد  به عالم

ُمحمّد يا ُمحمّد يا ُمحمّد

شكست ازمعجز او طاق كسرا      

 هرا سان  خسرو نوشیروانها

شميمی  آمد از  کوي  محمد

جهان خوشبوشدازبوی محمد

جهان ازخلقت اوشد  خدایی           

برآمد زاسمان  شور و نوایی

نوایی میرسیدهردم به گوشم         خلیل بت شکن آمد  به  عالم

محد یا محمد یا محمد

 

بزن دست وبرافشان لاله وگل

به صوت دلنشين  وشور بلبل

محمد رحمت وللعالمين  است

امين الله و سلطان زمين است

بر آمد آفتا ب ازعشق رويش

جهان سرمست مي ريزصبويش

نوایی میرسیدهردم به گوشم

خلیل بت  شکن  آمد  به  عالم

محمد یا محمد یامحمد

جهان  را  آفریده  حی سبحان

زعشق آن وجود ونورایمان

فلک امشب چه جانی تازه دارد

که عالم چون محمدزاده دارد

گلستان شد تمام دشت وصحرا       

      بساجشن وسروری گشته برپا

نوایی میرسد هر دم به گوشم

خلیل بت شکن آمد به عالم

محمّد  يا محمّد  يا محمّد

محمّد يا محمّد يا محمّد

سال1375

 

 

زمزمه ی عرشيان

سرو خرامان من رفت  خرامان  زبر

اوبه لبش خنده داشت من زغمش ديده تر

رفت  قرارم ز دل دل ز پي  او روان

ماند  به  جا  آتشي  زد به سراز پا شرر

درخم ابروي اوهم دل وهم جان  فتاد

جلوه گري ها نمود جلوه چوشمس وقمر

مست  مي ناب او تا به  ابد گشته ام 

ُطرّه ی گيسوي  او  تا  كه  نمودم نظر

نرگس جادوي دوست يار دل ما  شده

از سر شب  در  دعا  تا  به  اذان سحر

ظلمت شب راشكست آن قدم مرسلی

ولوله درُزهر ه كردرفت چو بی بال وپر

صورت عالم  كشيد در سفر  كائنات

زمزمه در عرشيان  َكيِفَ  هُناءُ البَشر

سوخت پرجبرئيل گر شدي همراه او

خاتم پيغمبران عرش  چو کرده   سفر

كون ومكان دريدش سلسه درسلسله

بايد وبيضاي خود  كرد  چو زير وزبر

خادم درگاه اوست عيسي وموسي( محب)

داده به عالم چنين شب شكني اين خبر

سال 1379

 

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 10:33از موضوع :اشعار «محب» ارسال نظر . 7 نظر وجود دارد

داستان « بند بستن بر روی رودخانه»

     جان گرگان وسگان از هم جداست                                متحد جان های مردان خداست                    

این داستان برگرفته از خاطرات کودکی است . روز های بند بستن بر روی رودخانه فصلی زادگاهم «وشاره» ، روزهایی پر غوغا و تماشایی بود. مردان روستا در آن روز، با شرکت در کار گروهی «بند بندی»، چه هیمنه و شکوهی را از خود به نمایش می گذاشتند...

یوسف یزدیان

بند بندان

            رودخانه «وشاره» که در هر سال شاید یکی دو ماه بستر جریان آب های حاصل از برف و باران های زمستانی بود، همیشه درد سری بود برای عبور آب قنات از عرض آن. گرچه در مقابل حسینیه پلی بر روی رودخانه زده بودند و لوله ای فلزی را در زیر شکم پل برای عبور آب از این سو به آن سوی پل تعبیه کرده بودند، ولی اشکالی وجود داشت که آب به راحتی نمی توانست در آن جریان یابد. به لوله بستن آب همان بود و پس زدن آب تا داخل قنات همان. آن وقت آب از هر سوراخ و سنبه ای سر درمی آورد و به سوی جوی موسوم به «جوب خر فروش» یا چند باغ و خانه مجاور آن هرز می رفت.وقتی هم که می رفتی زیر پل و گوش ها را بر آن لوله کذایی می گذاشتی، احساس می کردی که آب دارد وسط لوله جان می کند، چه جان کندنی! جز این چاره ای نبود که تقریباً هر ساله بر روی رودخانه «بند» بزنند و آب قنات را یا دست کم بخش زیادی از آب را از رودخانه عبور دهند تا از نهری که از کنار خیابان اصلی تا پایین ترین نقطه روستا امتداد داشت، به مصرف شستشو و شرب دام ها برسد و سپس مزارع و باغ ها را سیراب کند. وقتی می خواستند «بند» را ببندند باید همه بیایند. از آنها که فقط ساعتی مالک آب قنات بودند تا آنها که دانگی از آن را در اختیار داشتند. روز بند بستن که شروع یا ختم آن با لایروبی قسمت هایی از جوی آب قنات همراه بود، برای خود عالمی داشت.

            همگی با بیل، چابک و قبراق و بعضی با فرغون یا الاغ های حاضر به یراق، با پاچه های ورمالیده یا چکمه های ساق بلند لاستیکی، از صبح روز موعود در سرقرار، یعنی جلوی حسینیه، جمع می شدند. آنگاه دسته جمعی با سلام و صلوات و علی گویان به سر وقت بند بستن اشان می رفتند. اختلاط کنان و گاهی با عتاب و خطابی به همدیگر، به قصد انجام هر چه بهتر کار، اما نه آمرانه و دستوری، بلکه خانوادگی و دوستانه. جمعیت آماده به کار در آن صبح چهارده فروردین دیگر به حدی رسیده بود که عنقریب می بایست به سمت محل اجرای بند کنده شود.

            اوس نصراله با آن قامت تکیده و لبخند همیشگی اش، پاها را گشاد گذاشته بود و خمیده به جلو، نوک بیل را بر زمین گذارده بود و با انگشتان لرزان، دو دست را قفل کرده به هم، چسبانده بود به انتهای دسته بیل و چانه را داده بود زیر آن و با دیگری زمزمه می کرد.

            مش نعمت اله با قیافه ساده و معصوم، افسار در مشت، دست ها را حمایل گردن الاغ اش کرده بود و سرش را گاهگاهی بالاتر از گردن حیوان می برد و در میان جمعیت، انگار می خواست با کسی در آن طرف دیواری حرف بزند. ملاجعفر در آن میان، یادآور صحنه های مخالف خوانی در تعزیه ها بود و بیشتر در حرکت بود تا این که مثل دیگران در سکون و آرامش پیش از کار غرق شود. بابا هم پشت داده بود به دیوار حسینیه، رشته کلام را در دست گرفته بود و در آن صبح اول صبحی، دیگران را از حکایتی به قصه ای و از مثلی به چیستانی می برد که البته برای من، با آن سن و سال کمی هم که داشتم تکراری می نمود، از بس اینجا و آنجا آن ها را برای دیگران بازگو کرده بود. گرچه همه مردم به نحوی مشغول بودند ولی دیگر داشت حوصله ام سر می رفت و داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بمانم و با بیلکی که همراهم بود، در این کار عمومی مشارکت نمایم یا آن که بهانه ای پیدا کنم و شانه از زیر بار کار خالی کنم که مشدی غلام رضای باغبون، بیل بردوش، از آن دورتر که می آمد، سلام بلند بالایی کرد و بی اعتنا به مشغولیت های جمعیت جلوی حسینیه، همان طور که از کنار حسینیه می گذشت، صدای نازک و آهسته اش را کمی بالاتر برد و کش دار و با طمانینه جار زد: آهای مومنین، مومناش بیان، بند بنداش بیان، بند بنداش بیان. چند نفر هم که پیشتر از همه ایستاده بودند و این اعلان دعوت او را برای شروع کار شنیده بودند، همان را تکرار کردند و به راه افتادند: «بند بنداش بیان» یکی دو نفر هم به شوخی: بند بنداش بیان، آب بنداش بیان، نعل بنداش بیان.

دیگر همه راه افتاده بودند به سمت محل بستن بند. خیلی ها هم تندتر از مش غلامرضای باغبون و جلوتر از او، بی هیچ نشانی از فرماندهی در پیش روی، به سوی هدف. لحظاتی بعد، همگی بر سر کارشان حاضر بودند.

            الاغ دارها تند و تیز هی کردند و رفتند به داخل رودخانه، پایین تر از محل «بند» و شروع کردند به پر کردن کودکش ها از سنگ ریزه و شن کف رودخانه. تعدادی هم مشغول جمع کردن سنگ های کوچک و بزرگی شدند که در بستر رودخانه پراکنده بود. سنگهای بزرگی را که به تنهایی از عهده برمی آمدند، به شکم می چسباندند و با زور و زحمت به موضع «بند» می بردند. سنگهای بزرگتر را هم دوتایی و گاهی سه چهار تایی، یاعلی گویان از جای می کندند و عرق ریزان و نفس زنان به جایگاه مورد نظر می رساندند. بعضی ها هم کمک الاغ دارها بودند و مثل فرفره با بیل های خوش دست اشان دور می چرخیدند و کودکش ها را از خاک و شن می انباشتند و یا علی مددی می گفتند و بی آن که نفسی تازه کنند، می رفتند سراغ آن دیگری که بار الاغ اش را خالی کرده بود و آمده بود. من هم مشغول جمع کردن قلوه سنگ ها و ریختن در فرغون «ارباب علی» بودم. غوغایی برپا شده بود از حرکت خود جوش آدم هایی که هر کدام وظیفه خودشان را به درستی می دانستند و به خوبی هم از عهده اش بر می آمدند.

            اگر امر و نهی ای هم در کار بود، امر کننده در اصل پیشنهاد کننده محسوب می شد و خود به موازات دیگران، حتی جلوتر از آن ها، به اجرای پیشنهادی که داده بود می پرداخت و اگر برحذر داشته بود تا حرکتی انجام نشود، دیگران با کمتر چون و چرایی می پذیرفتند و به سر وقت کار دیگری که مورد نظر جمع بود می پرداختند.

            بابا و چند تن دیگر، از جمله ملاجعفر، در کار چیدن یا مرتب کردن سنگ های کوچک و بزرگی بودند که در محدوده ی «بند» خالی می شد و به اصطلاح خودشان در کار معماری «بند» بودند. آب بردگی محل «بند» خیلی زیاد بود و گودال بزرگی که در اثر سیلاب آخر زمستان ایجاد شده بود، به این راحتی ها پر نمی شد.

فرغون پر از قلوه سنگ را برخلاف میل «ارباب علی» گرفته بودم و داشتم با هر جان کندنی بود، آن را در داخل گودال بزرگ خالی می کردم که بابا چشم غره ای به من رفت و گفت: پسر! زود این فرغونو بده به صاحبش، بدو برو خونه، اون اره ها رو از راف «تندورستون» بردار وبیار، اره ی دوسر لازم نیس، همون دو تا بسه، اره کوچیکه با اره بزرگه!

اره ها را زود آورده بودم و می دانستم آن ها را برای چه می خواهد! ملاجعفر تا مرا دیدگفت: آی دست مریزاد! مش قاسم باید قربونی کنه برا این پسر! ماشاالله ما شاالله فرفره ای پسر! و شین های ماشاالله را آنقدر محکم و کشدار ادا کرده بود که از آن پس هر وقت می دیدمش در اولین لحظه ها فقط همین کلمه در ذهنم نقش می بست، زنگ دار و پر طنین.

 بابا اره ی بزرگ را از دستم گرفت و دستی به دندانه هایش کشید و گفت: ای کاش سوهان هم می آوردی! داشتم می رفتم سوهان بیاورم که صدایم کرد تا همراهش بروم و از خیر آن بگذرم.

            چند قدم آن طرف تر در نزدیکی های دهانه ی قنات، بیدهای هیکلی بزرگی بود که بابا در زمان جوانی اش آنجا کاشته بود. تا سایه ساری باشند برای آنهایی که می خواهند دستی به آب بزنند و برای زن هایی که بخواهند ظرف و لباسی بشویند، همین طور ظهر هنگام، تا دو ساعتی گله ی گوسفند «وشاره» در خنکای سایه شان بیارمند. بابا، نمی دانم برای جوان شدن بیدها یا برای تثبیت مالکیت اش بود که هر ساله، یا هر دو سال یک بار، آن ها را سربرداری می کرد یا بعضی از شاخه های بزرگ اشان را که بیم افتادن و خسارت وارد کردن اشان به اهل آبادی می رفت از محل مناسبی می برید. حالا او می خواست بعضی از شاخه های بید ها را برای قراردادن در جلوی محل اجرای «بند»، ببرد و کار بستن «بند» را آسان ترکند.

            با آن که سنی از او رفته بود به طرفه العینی خود را بالای اولین درخت بید کشیده بود و داشت شاخه ای را از بیخ می برید و هشدار می داد که: برید کنار، اومد پایین! و شاخه با صدای مهیبی از جا کنده شده بود و با تمام هیبتش مثل صاعقه برخاک نشسته بود. صدای ناساز کشاکش اره بر بازوان ستبر بیدها می آمد و شاخه پشت شاخه بود که از چتر سبز و گسترده ی درخت می گسست و به چشم برهم زدنی برخاک راه می نشست.

            بعضی از افراد هم خودشان را مامور کرده بودند تا شاخه های زمین خورده را با اره کوچک کوتاه تر کنند و به صحنه کار بند بندان ببرند. بعد، نوبت درخت دومی و سومی که بابا هیچ رقیبی را برای بریدن شاخه های بیدهایش نمی پذیرفت و آخر سر مثل فاتحان قلعه ی دیو دو سر و با نگاهی مملو از احساس رضایت و سربلندی به جمع «بند» بندها پیوست که داشتند آخرین بارهای قلوه سنگ و شن و ماسه را بر روی شاخه های بیرون زده از یال «بند» می انباشتند.

            دیگر نزدیک ظهر شده بود و با آن که تلاش چندانی در کار بند سازی نکرده بودم، خسته و گرسنه، اره به دست، راه خانه را در پیش گرفتم و معلومم شد هنوز خیلی کار دارد تا به پایه ی جان سختی و کارورزی آن مردمانی برسم که از صبح زود تا آن وقت، بی هیچ درنگی در تکاپوی ساخت و سازی هدفمند و مشارکتی زیبا و دوست داشتنی تلاش می کردند.

            هنوز حال و هوای بازی های عید در سرها بود و طبق معمول، برنامه ی بعدازظهر را با «مره بازی» در «پشت قلعه» آغاز کرده بودیم و داشتیم در جمع همسالان و در هوای آفتابی، جمعه ای را که به سیزده روز تعطیلات عید اضافه شده بود، خوش می گذراندیم. در حین بازی، هوا نیمه ابری شده بود و گهگاه باران ریزی بر سرمان می بارید که البته مانع بازی نمی شد، ولی وقتی سمت «موجان» و «سرخده» و بالادست ها را نگاه می کردی، ابرهایی تیره و تار بود و آسمانی سخت گرفته و تاریک که رعد و برق هایش به گونه  ای دیگر بود و ذهن مان را می برد به آن جا که اگر آن ابرهای سیاه و غلیظ برسند، دیگر مجالی برای ادامه بازی نخواهند گذارد. با این وجود، بازی همچنان با شور و حرارت در جریان بود و تیز می رفتیم تا بلکه یکی از توپ های اوج گرفته براثر چوب ضربه های بی نظیر «رضا غنی» را در هوا مشت کنیم و بازی را ببریم که یک دفعه «داود» آمد که: «بچه ها چه نشستید که سیل اومده، همه ی آبادی رو گرفته».

 دیگر « مره بازی» و «بل گیر بالا» را فراموش کردیم و همگی بدو، کوچه ی زن عمو قاسمی را دادیم دمش. یک عده از کوچه ی «ارباب علی» پیچیدند به سمت قلعه پایین من و چند تا از بچه ها هم به طرف کوچه ی خودمان که فکر می کردیم زودتر از آن ها به رودخانه و سیل اش می رسیم. اما وقتی خواستیم از طرف کوچه ی «چوپونیا» به طرف خیابان اصلی بریم، با منظره ای روبرو شدیم که اصلاً فکرش را هم نمی کردیم. سیلاب در کوچه داشت شتک می زد و تا کمرهای دیوار آغل مشدی غلامحسین چوپان آمده بود. ملاجعفر را می دیدم که خودش را به آب زده بود و در میان سیل، سراسیمه می رفت به طرف خانه پدرش مش غلامحسین، که لابد در معرض سیلاب قرار گرفته بود.

            شتابان زدیم به طرف کوچه ی «خاتون جان» که به خیابان منتهی می شد، ولی آن جا هم مملو بود از سیلابی سرخ رنگ و موج زن که کف کرده بود و خار و خاشاک زیادی را با خود آورده بود. ننه خاتون جان آمده بود بیرون از خانه اش و در میان سیل توی سر خودش می زد. چند لحظه بعد، مشد اکبر با بقچه ی بزرگی از راه رسید و مادرش را دلداری داد وآن را پشت در بسته ی خانه اش قرارداد. از آن جا می شد دید، چند تا از مردهای روستا داخل خیابان، خود را به آب زده بودند و لحاف و تشک های کهنه را برای قراردادن در جلوی در مسجد و حمام و بعضی از خانه های پا به چال روستا بر شانه داشتند و در میانه ی سیل به سختی راه می رفتند. سیلی که می دیدیم برای مان بیشتر اعجاب آور بود تا ترسناک ولی ناله و استغاثه دور و نزدیک بعضی از زن ها که وحشتزده شده بودند و خدا خدا می کردند، به راستی ترس مبهمی را در دل آدم می کاشت.

            دقایقی بعد، آب کمی فرو نشست و ما جرات پیدا کردیم پاچه ها را بالا بزنیم و کفش ها را سر دست بگیریم و برویم جلوتر و از نزدیک، داخل خیابان آب را گرفته بهتر ببینیم. چه سیلی می دیدیم که نه من، بلکه بزرگترها و پیرمردها هم می گفتند به عمرشان چنین سیلی را ندیده اند، آن هم وقتی که آن قدر باران نیامده بود که از ناودان ها سرازیر شود!

            یکی که از «قلعه پایین» آمده بود داد می زد: مردم! یه کاری بکنید، آب افتاده تو زاغه ها داره خرابی به بار میاره! اگه همینطور آب بره همه ی قلعه پایین خراب می شه ها! مشد اکبر که همانطور مات و مبهوت داخل سیل ایستاده بود و تنها نظاره گر موج زدن آب بود، تا این ها را شنید از جا کنده شد و صدا زد: چند نفر بیان این جا و خودش رفت به طرف دیوار گلی «باغ بزرگ» که در آن سمت خیابان، از جلوی حسینیه تا پایین ترین نقطه ی آبادی، ادامه داشت. دست بر دیوار تا کمر خیس خورده ی باغ بزرگ گذاشته بود و یا علی گویان دیگران را هم فرا می خواند تا به کمک اش بیایند و برای منحرف کردن سیلاب از مسیر خیابان، دیوار را خراب کنند. ولی وقتی کسی را دور و بر خود ندید، یک یا علی جانانه ای گفت و با غیض و عقب، به تنهایی بخشی از دیوار را انداخت که سیل به یکباره راه هموارتری یافت و به داخل باغ بزرگ سرازیر شد. از آن پس می شد با همان پاچه های ورمالید به طرف رودخانه رفت و از نزدیک شاهد سیل مهیبی بود که بارانش را اصلاً ندیده بودیم!

            جلوی حسینیه مثل صبح غوغایی بود. ولی این بار نه با بیل و فرغون و الاغ به قصد بند بستن بر روی رودخانه، بلکه تنها برای مشاهده ی سیلی که تمام زحمات صبح تا ظهرشان را به آب داده بود و آن ها را متعجب و مغموم ساخته بود. سیل ویرانگر را می دیدی که خروشان و گل آلود مثل اژدهایی افسانه ای از زیر دهانه های نسبتاً بزرگ پل بیرون می زد و در آن ساعت اولیه کسی را جرات آن نبود که بر روی پل بایستد و نظاره گرش باشد. خیلی چیزها را می دیدی که سیل با خود می برد، از گوسفند که زنده و مرده اش معلوم نبود، تا اسباب و اثاثیه و چیزهای دیگری که به نظر هر کس می آمد، بلند بلند به دیگران اعلام می شد و تعدادی هم به «دیدم، دیدم» یا «کجاس، کجاس» می افتادند.

            اوس نصرالله رو کرده بود به افراد دور و برش که: نگفتم تو کار بند نباس محکم کاری کرد! اگر اون سنگای بزرگو رو هم نذاشته بودیم، آب تو آبادی نمی افتاد! بابا می گفت: تا تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور، من که شصت سال عمر از خدا گرفتم تا حالا چنین چیزی ندیده بودم! هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد...

فردایش خبر آورده بودند؛ سیل بچه ی پنج، شش ساله را در منصور آباد برده و پل «عیسی آباد» را در جاده ارتباطی به شهر خراب کرده و تا چند روز بعد امکان عبور و مرور نیست.

            ماجرای بندسازی و آب بردن های هر ساله اش سال ها ادامه داشت تا این که شتر گلویی در گودی رودخانه ساختند و آب قنات را از این سو به آن سو هدایت کردند و دیگر فقط قصه ی پر غصه اش بود که در سینه ی روستا ماندگار شد.

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:17 ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد

نمايشنامه آموزشی کشاورزی (مشت نمونه خروار)

نمایشنامه اموزشی همیشه مشت نمونه خروار نیست را  به تمامی علاقه مندان و کشاورزان سخت کوش ایرانی تقدیم  می کنم.

                                 هميشه مشت نمونه خروار نيست                             

 

 

خداداد (با دردست داشتن حواله کود درحال آمدن به وسط صحنه):

اِ اِ اِ اِ. . . فقط هکتاری 2 تا کیسه سیاه، 3 تا کیسه سفید !؟ آخه این چه وضعیه؟ آخه مگه می شه با این وضع کشت و کار کرد!؟ این کودا نمک دیزی زمینای منم نمی شه!..لااله الاالله.. هی میگن برو آزمایش خاک بده، برو خاکتو ببر آزمایشگاه! ...خب اینم آزمایش خاک ... اینم نتیجه آزمایشگاه ...!! آزمایشگاه یعنی چه؟؟!... یعنی من با این سن و سال ... با این همه سال کشت و کار، تکلیف خودمو نمی دونم که آزمایشگاه بیاد برام تعیین تکلیف کنه ...؟...(روی سکو می نشيند) خدا بگم چه کارت کنه حاج سالم ناسالم ...آدم ناحساب که اسم خودتم گذاشتی مددکار ترويجی، هی گفتی بیا بریم آزمایش خاک بدیم! اینم آزمایش خاکت ...آخی اينم شد کار، اينم شدکشت و کار...هی هی هی...

 

فرامرز (آوازخوان و شاد و شنگول به صحنه وارد می شود):

یکی برزیگری دیدم در این دشت ....

(متوجه مش خداداد شده است که در وسط صحنه هاج و واج نشسته است و از دیدنش یکه می خورد، نیم دوری چرخ می خورد و صورت خداداد را می بیند) :

اُ اُ اوه اوه ... آ آ آ آه آه ... اَ اَ اَه اَه چه چه اَ اَخمی کرده، اِ انگار سَ سمندش غرق شده، شا شایدم کِ کشتی یاش به جاده خاکی زدن! مَ مش خداداد! اِی این چه چه قیافه ای یه به هم زدی؟

(مش خداداد نگاههای عاقل اندر سفیه به او می کند و حرفی نمی زند)

 

فرامرز (زیر خنده می زنده) آ آهان نَ نکنه به قول قدیمی یا، شَ شلوارت دو تاشده، آ آبجی سکینه اَ از خونه اَ اَنداخته تت بی بیرون! شا شایدم ای این جا نشستی دو دواره ب بختت باز شه! شاشایدم...

خداداد (با بی حوصلگی و کمی عصبانیت): برو فرامرز! برو ببینم! ... خدا روزی تو یه جا دیگه حواله کنه، برو دست از سرم بردار! یه دقیقه بذار راحت باشم!

فرامرز (دور مش خداداد می چرخد و برایش مزه می ریزد تااو را به خنده وا دارد): را راحت باش خُ خب راحت باش (ژست نظامی می گیرد) گُ گروهان ... نه، مش خداداد! در اختیار خود! راحت باش... ببین ... ای این طوری ... م مثه من ... ءَ عضلاتتو شل کن. دَ دست و پا تو بلرزون ... بذار آزادشی ... بذار شاد شی ... اصلاً خود تو بتکون شاید چند تا توت بیفته، برداری بخوری کامت شیرین شه.

{لکنت زبان فرامرز در طول نمایش ادامه دارد}

خداداد (زیر خنده می زند): تو هم با این ادا و اطوارات!... خدا بگم چکارت کنه فرامرز ... اگه این هنرارم نداشتی که فرامرز بکش مرز نمی شدی! فرامرز، هی بکش مرز، هی بکش مرز! فرامرز، فرامرز،یادت نره بکش مرز،تا آب جوب نره هرز!!

فرامرز( بالا و پايين می پرد): مش خداداد نه .نه... نکش مرز،... این جا مرز اون جا مرز همه جا مرز! نتزس بابا ديگه نمی شه آبا هرز!...حالا بنال ببینم چته مش خداداد!؟...به خود گويه افتادی مرد شريف!!

خداداد: نخیر! بکش مرز فرامرز ... اصلاً می دونی چیه؟ من باس برم سراغ این حاج سالم که با اون توصیه های ترویجیش پدر من یکی رو درآورده! آخی از پارسال تا حالا هر جا منو دید، هی گفت آزمایش خاک اِله، آزمایش خاک بِله ... چه می دونم ... مش خداد اگه بخوای فندی کار کنی، کتابی کود بدی، باس بری آزمایش خاک بدی!

فرامرز: کتابی کود بدی یا حسابی! منظورش لابد کار علمی بوده! ...

(پلاستیک سیاه  ظاهراً پر از آجیلش را قایم می کند)

خداداد: حالا هر چی! کتابی، حسابی، چه می دونم چی چی ... ببینم فرامرز! تو اون پلاستیک چی قایم کردی که نشون ما نمی دی ناقلا!

(فرامرز آن را بیشتر قایم می کند) ... نترس بابا جون! برو آجیل ماجیلاتو تنها تنها بخور ... ما که رفتیم!(از جايش بلند می شود)

فرامرز: والله این آجیلا باب طبع تو نیسن، حالا کجا می خوای بری؟!

خداداد: کجا می خوام برم؟ قبرستون ...! می خوام برم سراغ اون حاج سالم پر مدعا، این دسته گلی که به آب داده نشونش بدم! آخه اینم توصیه بودکه به من کرد؟

فرامرز: اگه بری از آجیل ماجیل خبری نیس ها ...(نگاهی به جلو می اندازد) اصلاً می دونی چیه، نمی خواد بری خداداد، خود حاج سالم داره می یاد! (با خودش) ای داد بیداد حالا چه غوغایی به پا می شه !!!

خداداد: کو، کجا ،کی داره میاد!

حاج سالم: سلام علیکم مش خداداد، به..! آقا فرامرز ... چه خبرا؟ (با خنده رو به فرامرز) فرامرز جان مرزاتو کشیدی بابا؟

خداداد (با عصبانیت): چه سلامی بابا، چه علیکی؟ دیگه می خوای چه خبر باشه حاجی؟ می دونی با اون توصیه های ترویجیت داری به خاک سیام می شونی، آخه...

حاج سالم: چی شده آقا جان؟ کدوم توصیه ترویجی؟

خداداد: ای بابا ... مثه این که یادت رفته پارسال موقع غله کاری، کنار دیوار مسجد، آفتاب رو وایساده بودی و هی چپ و راست توصیه ترویجی تحویل این و اون می دادی؟!

حاج سالم: خب آقاجان، بفرمایید ببینم چه توصیه ای بوده، چی شده؟

خداداد: حالا هی برو حرفای مهندسارو بقاپ، بیار برا ما نشخوار... لا اله الا الله...

حاج سالم: آقاجان من، خب بگو ببینم ...

فرامرز (رو به خداداد، باخنده): چته مش خداداد، مثکه یادت رفت؟ نکنه دوباره هوس کردی عضلاتتو شل کنی ... این جوری

حاج سالم: ببین مش خداداد، من و تو که با هم رو دربایستی نداریم آقا جان! هر چی هست صاف و پوست کنده بهم بگو، فرامرزم که غریبه نیس!

فرامرز: خب جون بکن دیگه مرد! انگار صد ساله رفته تو لک!

حاج سالم: آقا جان، فرامرز ! دندون رو جگر بذار ببینم مشکلش چیه؟!!

فرامرز: خب من که می دونم دردش چیه ... (آهسته) چه کوفتیشه! (رو به خداداد) به حاج سالم بگم؟!

خداداد (با نگاه غضب آلود، فرامرز راکنار می زند): مگه من خودم زبون ندارم که تو می خوای وکیل وصیم بشی (دست در جیبش می کند و برگه حواله کود را بیرون می آورد) اصلاً بیا! اینم حواله کود امسال من! تو خودت قضاوت کن! با این چند تاکیسه کود می شه کشت و کار کرد؟!!(حواله کود از دستش می افتد)

حاج سالم: حواله کود؟! حواله کود به من چه آقاجان! حواله کود که به من مربوط نیس ...(حواله را از روی زمين بر میدارد) حالا ببینم چند تا...

خداداد: چطور به شما مربوط نیس؟ اونوقتی که هی چپ و راست سفارش می کردی: اگه می خوای درست و حسابی کود بدین، برین خاکتونو بدین آزمایش...

حاج سالم: خب اینو از اول می گفتی آقا جان من! (می خندد)

فرامرز: ای جون بکنی مش خداداد بااین نطقت!

حاج سالم: مبارک باشه انشاءالله آقاجان! پس بگو مش خداداد ما چه دردشه!

فرامرز (آهسته): بگو چه مرگشه!

خداداد: درد از این بالاتر که آدم اون مقدار کودی که برا کشت و کارش می خواد گیرش نیاد!

حاج سالم: مگه هر سال هکتاری چند تا کود مصرف می کردی که حالا گیرت نمی یاد، مش خداداد جان!

خداداد: والله ... اگه راستشو بگم ... تو سالای گذشته، هر جوری بود اقلاً هکتاری چهار، پنج تا سفید و سياه گیر می آوردم می ریختم!

فرامرز: اگه راستشو بخوای بگی، باید کج بشینی! (دست روی شانه های خداداد می گذارد و او را کمی کج می کند) کج بشین، راست بگو! (همه می نشینند)

خداداد: والله از خداداد که پنهون نیس، از شما چه پنهون! اون وقتا که کود ارزون بود، هکتاری هفت هشت تا سیاه، هفت هشت تا سفید می ریختم (با عصبانیت) تعجب می کنید؟! آخه اگه به زمینای بی رمق کود ندی، کوفتم بهت نمی ده!

فرامرز: ای بی انصاف! هفت هشت تا سیاه هفت هشت تا سفید؟ پس اگه کج ترم بشینی از هکتاری ده تا سیاه ده تا سفیدم بالاتر می زنه!

حاج سالم: فرامرز جان، یه خورده آروم بگیر ببینم مش خداداد ما چی می خواد!

خداداد (از جا بلند می شود): چی می خوام؟ معلومه چی می خوام! با این کودی که آزمایشگاه برام نوشته، نمک دیزی زمینامم نمی شه! با این یه ذره کود باس فاتحه کشاورزی مم بخونم ... دیگه کشت و کار خلاص ...!دیگه کشاورزی از دست رفت!

فرامرز: (باصدای بلند به سبک مجالس ترحیم) فاتحه !!!

حاج سالم: مش خداداد جان، ما شاء الله شما سن و سالت از من بیشتره ما شاء الله ماشاء الله باغ و زمینتم که از من و فرامرز بیشتره، آقا جان یه سوال دارم از شما!...

خداداد:  تو هم وقت گیر آوردی بابا، حالا چه وقت سؤال وجوابه ( با کمی مکث) خب بفرمایید بینم جناب عالی چه سؤالی دارين ؟!...

فرامرز: حال شدی پسر خوب که غیر شباش شصت سالشه!

حاج سالم: سؤال من اينه : به نظر مش خداداد خودمون چه چیزایی تو کار کشاورزی مهمه؟!

حاج سالم: خب معلومه دیگه، این چه حرفیه می زنین؟! ... زمین مهمه، آب مهمه! باس آب باشه تا کشت و کار کرد، بذر مهمه، کود مهمه، همه اینا مهمه دیگه!

حاج سالم: خب آب و زمین که از قدیمیا به ما رسیده ... ولی آیا در قدیم تراکتور و کود و سم و بذر اصلاح شده هم بود؟ خب نبود دیگه!

فرامرز: نه بابا، شاید مش خداداد بخواد بگه من خودم با سم و کود بزرگ شدم!

حاج سالم: نه آقا جان، مش خداداد هیچوقت همچین حرفی نمی زنه! مش خداداد خودش می دونه که وقتی تراکتور اومد، شوخی بردار نود، باس طرز کار با اونو یاد می گرفتیم...خب اونی که می خواس راننده تراکتور بشه، رفت دوره، تا یاد گرفت، وقتی سم اومد باس یاد می گرفتیم از سم چطوری استفاده کنیم ... راجع به کودم همین طور باس عمل کنیم دیگه!

فرامرز: نه خیر ... حالا حاج سالم تازه رفته منبر (آهسته) بابا جون ما کار داریم می خوایم بریم خونه مون ... زود قال قضیه رو بکن بگو ببینم چی می خوای گی ؟!

حاج سالم: سعی می کنم خلاصه کنم ... می خوام بگم کود دادنم باس حساب و کتاب داشته باشه دیگه ... ما باید دیمی کود بدیم یا این که از متخصص اش بپرسیم؟ نمی گم باس کم کود داد، باس به اندازه کود داد هر چی که واقعاً نیاز داره، نه کم نه زیاد!

فرامرز: (آهسته ) نخیر دست بردار نیس! لابد وسط روضه ام خوب نیس آدم بذاره بره ...

حاج سالم: چی چی پچ پچه می کنی آقا فرامرز جان! (روبه خداداد ) اصلاً تو تا حالا رفتی دکتر که بهت بگه قرص کلسیم یا قرص آهن بخور ...؟

خداداد: فهمیدم چی چی می خوای بگی ... تو فِ بگی من تا فرح زادشم خوندم، می خوای بگی همونطور که آزمایش خون می دی که بفهمی کلسیم یا آهن بدنت کم شده یا نه، همونطورم باس آزمایش خاک بدی که بفهمی باس چقدر کودبدی!اینو می خواستی بگی ؟!!

حاج سالم: ها بارک الله مش خداداد ! تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره آقا جان! (موبایل حاج سالم به صدا در می آید و بعد از جواب دادن به همراه از فرامرز و خداداد معذرت خواهی می کند و می گوید دوباره بر می گردد)

خداداد: فکر کرده ما هیچی حالیمون نیس ... هی برا ما آیه و نذیر میاره

فرامرز: ای خدا پدر و مادر تو بیامرزه که بهش زنگ زدی ... خوب زودتر زنگ می زدی!

خداداد: دعا کن یه موبایلم به ما بده خدا، فرامرز !... اصلاً بکش مرز بده ببینم این کیسه آجیلتو (چنگ می اندازد به کیسه پلاستیکی دردست فرامرز و خاک سرازیر می شود)

فرامرز (چشمکی به تماشاچیان می زند وغصه دار می نشیند): ای وای دیدی چیکار کردی مرد!

خداداد: ای بکش مرز ناقلا، اينه اون آجيلات که قايم می کردی؟..چار ساعته ما جز می زنیم که این آزمایش خاک چی به حال و روز ما آورده، اون وقت تو تازه می خوای خاکتو ببری آزمایشگاه؟! (می نشیند و دستمالش را از جیب در می آورد و شروع به جمع کردن خاک در دستمال می کند) بیا بابا اینم از طلا و جواهراتت که ریخت، بیا ... آهان ... همه شو جمع کردم ... بیا ... بیا اینارو ببر آزمایشگاه، هوس آزمون خاک دادنت بر بیاد... بیا بابا .. ببر آزمایششون کن یه وقت حسرت به دل نمونی ...

فرامرز: یعنی اینا همون نمونه خاک زمین منه؟

خداداد: نه پس نمونه خاک قبر صدامه! خب همون آجیلای کذایی خودته دیگه منتها از توکیسه پلاستیک تو اومده تو دستمال من ... (آهسته) اما فرقش اینه که آش با جاش داره میره (با خودش) حیف اون دستمال من!

فرامرز: ( دوباره چشمکی به حضار می زند) مثه این که از تو لک در اومدی مش خداداد ! شکر پاش، راحت باش! مرد حسابی این خاکا که دیگه نمونه خاک قبلی من نیس!

خداداد (خاک را زیر رو می کند و متعجب): یعنی چه خاک قبلی من نیس ... (انگار چیزی یادش می آید) آهان ... باید تو نمونه خاک، يه وقت کاه، ماهی، چیزی نباشه! بیا این کاهم که از رو زمین قاطی شده بر می داریم، پرتش می کنیم بره تا اسفل اسافلین!

فرامرز (اخمش باز می شود و می خندد): ببينم اون اخ و تفای دستمالت که با خاکا قاطی شده چکارشون می کنی مش خداداد ، قربون تو برم!

خداداد: ای بابا بیا و خوبی کن!

فرامرز: هیچی بابا شوخی کردم ... ولی مش خداداد جون، این دیگه نمونه خاک من نیس که نیس، هیچ فایده ای ام نداره! (خاک را خالی می کند و دستمال را تکان می دهد و به خداداد می دهد)

خداداد: تو که بدترش کردی مرد! شوخی هاتم غیر آدمیزاده ها (خم می شود که دستمال را دوباره پهن کند و خاک ها را جمع کند ولی انگار چیزی به ذهنش آمده، دستمال را چنگ می زند..) بیا بابا (دست فرامرز را می گیرد) این که غصه نداره فرامرز، بیا بریم یه مشته خاک بدون کاه و ماه و اخ و تف از کنار این جاده برات ور دارم،... چه فرقی می کنه ... خاکای این جا نرم نرمه، مثه توتيا ... می تونی سرمه چشات کنی از بس نرمه1

فرامرز (زیر خنده می زند): مش خداداد ، خونه ات آباد! فکر کردی اینقدر آزمایش خاک هرتی پرتیه؟ هِه (ادای خداداد را در می آورد) چه فرقی می کنه، خاکای این جا نرم نرمه، مثه توتيا ...! حالا نمونه خاک ما رو بی خیال!(دست می کند در جيبش و مشتی آجيل به مش خداداد می دهد) این مش خداداد ماکه خونه اشون آباد، می شه توضیح بدن نمونه خاکشونو چه جوری گرفتن؟!

خداداد ( آجيل را می گيرد، سر در گوش فرامرز می برد و چند ثانیه ای پچ پچ می کند): ... فمیدی؟ ... این طوری!

فرامرز: آهان! پس این طوری نمونه گرفتی! می شه بیشتر برامن شرح بدی؟!

خداداد: نخیر اون طور! ... (آجيلی در دهان می اندازد) شرحم می دم برات جانم ، شرحم می دم برات عمرم!... منتها نه به این سادگی که تو خیال کردی!

فرامرز: پس چه جوری می خوای شرح بدی برا نمونه برداری از خاکت چه کار کردی؟

خداداد: شرط داره!

فرامرز: شرط چیه دیگه بابا چه شرط و شروطی مش خداداد ... (مکث) خب باشه، قبول می کنم!

خداداد: حال شدی فرامرز بکش مرز خودمون! شرطش اینکه یه رُل بازی کنی تا خوب برات جا بیفته!

فرامرز: چی چی مش خداداد؟! گفتی رُل، رُل بازی کنم؟

خداداد: بله رُل، رل اون کارگر افغانیه که غالباً میاد کمک کشاورزيم... ممد افغانی رو می گم ديگه!

فرامرز: منظورت اینه که نقش بازی کنم؟... آخی رُل مُل از کجا یاد گرفتی تو؟!!

خداداد: دست کم گرفتی مش خداداد تو پسر جون! اون وقتی که تو اصلاً وجود خارجی نداشتی، مش خدادادت تو تیارت خونه تیرون کار می کرد!

فرامرز: تو تیارت خونه؟! منظورت تأتره ... تو تو تأتر کار می کردی مش خداداد ؟ یعنی نقش اجرا می کردی؟ به ! حکایتا داشتی کلی علی و ما نمدونستيم !!

خداداد: درسته که کار ما اون جا رفت و روب بود اما چند بارم پیش اومد که رُل بمون دادن ... آره نقش اجرا کردم ... اونم چه نقشای مشدی !!!

فرامرز: خب حالا من باید چکار کنم تا جناب مش خداداد تیاتری شروع به اجرای نمایش کنند ... اصلاً ما می خواستیم چه نقشی رو اجرا کنیم مش خداداد !

مش خداداد: تو هم با این هوش و حواست، مگه یادت رفت؟ خودت پرسیدی چه جور نمونه گیری کردی از خاکت ... خب مام می خوایم همین کار و نمایش بدیم دیگه ... فرامرز، بکش مرز، اون ور مرز! اين ور مرز!

فرامرز: بابا ای والله ... پاک غافل گیرمون کردی یا ... ما رو بگو که فکر می کردیم مش خداداد ...

خداداد: مش خداداد چی ... لابد بعله ... این خداداد حالیش نی، سوات مواتش ام کمه ... خب بگذریم. اگه تونستیم از عهده این نقشا بر بیایم، اونوقت باس به خودمون احسنت بارک الله بگیم ... ببین من که همون مش خدادادم که هستم، تو باس رل ممد افغانی رو بازی کنی!

فرامرز: حالا چی باید بگم؟ چکار باید بکنم؟

خداداد (سر در گوش فرامرز می برد و یکی دو دور می زنند و برایش پچ پچ می کند): حالا یاد گرفتی؟ اگه می خوای اول یه دور با هم کار کنیم، بعدش بریم سر اجرا...(دستمالی از جيبش در می آورد) این دستمال افغانی ام بذار رو سرت که خوب افغانی بشی!

فرامرز (در حال بستن دستمال به سرش): من دارم خواب می بینم مش خداداد ! من اصلاً فکر نمی کردم مش خداداد مام اهل این فوت و فنا باشه!

خداداد: خب بسه، این تعارف ما رو فاروبذار کنار، برو سر صحنه ببینم پسر، حوصله ام رو سر نبر!

فرامرز: چشم آقای کارگردان!

خداداد: ممد جون ای ممد جون، پسرک خوب افغون، اون بیلووردار بیار، روز از نو روزی از نو

افغانی (با لهجه): مش خداداد کجا بریم، چکار کنیم، روی الاغ چی بار کنیم!

خداداد: بار کدومه، بار چی چیه، الاغ گرفتار چی چیه

افغانی: با بیل می خوای چکار کنم، لابد باید شیار کنم

خداداد: کارت نباشه یالله، دوماد بشی ایشالا، گیوه تو ور بکش زود، بریم به دنبال کود

افغانی: مگر فرار کرده کود، کود که تو انبارت بود

خداداد: فضول نباش پسر جون، می فهمی زود و آسون، سهم کودو کاهش دادن ،کودو رو آزمایش می دن، نو که خبر نداری، آخه بچه قندهاری، باید بریم خاک بیاریم، تو کیسه نایلون بذاریم، ببریمش آزمایشگاه، بدون ناله و آه، بازم بگم؟

افغانی: عجب عجب!

خداداد: یه زر و یه وجب

افغانی: عجب عجب! خاک مگه آزمایش می خواد، لابد شبم بالش می خواد، مثل ما آسایش می خواد فسنجون و خورش می خواد

خداداد: فره نریز ممد جون، بترکی با این زبون، بدو که لنگ ظهر شد، در آزمایشگاه مهر شد .

آهان رسیدیم ديگه، زمین ما همینه، کار تو بعد از اینه، دیگه باید خاک بکنی ،بیل تو محکم بزنی

افغانی: مش خداداد، مش خداداد از کجا من خاک بکنم، از این جا؟

خداداد: نه بیا جونم دنبالم (دور صحنه می چرخند یعنی دارند مسافتی را طی می کنند)

افغانی: این جا خوبه بیل بزنم، یه نوک تو زنیل زنم

خداداد: نه بیا جونم دنبالم

افغانی: مشدی چرا قیقاج می ری، زگزاگ می ری؟

خداداد (ژست پهلوانان زورخانه می گیرد) این رسم خاک برداری یه عزیز جون

افغانی: این جا چه خاک خوبیه، بیل بزنم خاک بکنم، ریشه های تاک بکنم

خداداد: نه بیا جونم دنبالم

لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 01:27 ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد

گم شده (داستان کوتاه )

داستان  گمشده را که بر اساس یک ماجرای واقعی  نوشته شده  به همه آن ها که چراغ امید و آرزوهای سبر را هماره در دل و جان خود فروزان نگه می دارند، تقديم می کنم.

 

 

گمشده

دیگر برایش عادت شده بود که هر کجا باشد، غروب آفتاب باید در مدخل ورودی روستا به انتظار رسیدن گله بنشیند. وظیفه‌اش را هم به خوبی یاد گرفته بود. یاد گرفته بود بعد از چاق سلامتی و خدا قوّت گفتن به پدرش، الاغ خسته از همپایی با گله را با خورجین حاوی چند تا از بره- بزغاله های تازه متولد شده، تحویل بگیرد. اول، نورسیده های گله را خوب وارسی کند و نام صاحب هر کدام از آن ها را هم خوب تر به خاطر بسپارد، آنگاه با چابکی تمام خیز بردارد و روی الاغ بپرد و در حالی که پاهایش را از خورجین بره- بزغاله ها دور نگه‌می‌دارد، در کوچه های روستا دور بزند، آن نورسیده ها را یکی یکی به صاحبانشان تحویل دهد و مژدگانی بگیرد. به قول پدرش مش سبحان، چقدر هم در کارش استاد شده بود که با توبره‌ای پر از مشتلق به خانه بر می گشت.

            آن روز برخلاف معمول، هوا کاملاً تاریک شده بود که بالاخره صدای زنگوله گوسفندها به گوشش رسید و سر و کله‌ی بزهای زرد جلودار رمه از بالای تپه مشرف به «معقول آباد» ظاهر شدند و او را از چشم انتظاری به در آوردند. هیچ وقت سکوت قبل از ورود گله را دوست نداشت. وقتی گله را می دید که با شکم های پر و آهنگی ملایم و دلنواز، سم بر زمین می کشند و بع بع کنان وارد «معقول آباد» می شوند، احساس می‌کرد انگار خون تازه‌ای در شریان روستا جریان می یابد و زندگی دوباره از سرگرفته می شود.

            گرد و خاک ریزش گله به داخل روستا همه جا را پر کرده بود که مش سبحان هم، افسار الاغ در دست رسید و در حالی که جواب سلام پسرش را می داد و به رسم همیشگی افسار را به دستش می سپرد، گفت:

-        سهراب جان پسرم! اون بره‌ی کبود، مال میش سفید مش برات‌علی‌یه. اگه شک داشت بگو نشان به آن نشان که مادر بزرگ میش شما که از چوبدار سرخده‌ای خریده بودید کبود بوده، اون بره سفید هم مال میش ابلق کل مرتضی است. بزغاله هم برای بز دایی جوادته.

-  باشه پدر، ولی انگار یکی دیگه هم تو این تای خورجین باشه! این مال کیه؟!

-        پسرم این بره‌ی میش سياه حاج‌علی‌محمده، بهش بگو اون میش برات خیر و برکت نداره، مثل مادرش سخت زاست، بچه تلف کنه، به درد چنگگ قصابی مش سیف اله می خوره.

§        حتماً می‌گم! پس گرگی کو؟ سرو صداش ام که نمیاد!

-        والله سهراب جون از یک ساعت به غروب مونده که داشتیم از کنار رودخانه «سناوند» رد می شدیم دیگه ندیدمش. بدکردار اونقدر دنبال خرگوش کرد که صداشو به زحمت می شنیدم، از بس دور رفته بود. البته، بعد از نیم ساعتی خودشو رو تپه های «گل دره» نشون داد و هی سر و صدا کرد. یکی دوبار هم به طرف جایگاهی که بودیم آمد و دوباره به همان سمت برگشت ولی سومین بار وقتی دید محلی بهش نمی زارم برگشت و خیز گرفت و رفت که رفت!

§        شاید شکاری کرده بوده، می خواسته بری دنبالش!

-        دستم بند زایمان میش بدزای حاج‌علی‌محمد بود. فرصت این قایم موشک بازی ها رو نداشتم پسر! حالا هر گوری رفته باشه پیداش می شه. من دیگه رفتم، تو این امانتی ها را زودتر به صاحباشون برسون که آغوزشون دیر نشه. اصراری هم به مشتلق نداشته باش، جلدی برگرد که این الاغ زبون بسته رو هم باید زودتر تیمارش کنی، حیوانی از جون و پر افتاده!

سهراب همیشه در راه رساندن بره- بزغاله های نورس به خانه صاحبانشان، چهره همولایتی هایش را در نظر می گرفت و با توجه به خلق و خو و سابقه‌ی ذهنی که از آن ها داشت، آنان را بیشتر خندان، گاهی متعجب و به ندرت غصه دار مجسم می کرد. چقدر خیالش راحت بود از بابت آنهایی که وقتی نورسیده رمه شان را می دیدند، گل از گلشان می شکفت و مژدگانی اش را بی معطلی در توبره اش می گذاشتند. دهان متعجب آن هایی را هم که از ریخت و رنگ ناجور نوزاد با گوسفند زائوی شان باز می‌ماند، می توانست با افشای شجره‌نامه‌ای که پدرش بازگو کرده بود، ببندد و ببیند که گاهی با اکراه مژدگانی‌اش هم می دهند. ولی به هیچ وجه تاب تحمل دیدن رخسار غمگین و درهم آن هایی را نداشت که باید نوزاد نارس یا مرده زائوی گله خودشان را تحویل بگیرند و هی زیر لب ناله و نفرین کنند.

اما آن شب در کوچه های تاریک و ساکت ده، فقط در فکر نیامدن «گرگی» بود که همیشه او را تا تحویل آخرین امانتی ها دنبال می کرد و هر چند به ظاهر هیچ نقشی در این کار نداشت ولی قوت قلبی برای انجام درست مسئولیتش به حساب می آمد. با خود فکر می کرد: «این گرگی هم بازی گوش شده، اگه دنبال خرگوش کرده باشه که حتماً اونو گرفته، شاید هم از دستش در رفته باشه... خرگوش گیری که این همه معطلی نداره ... ممکنه لاشه ای، چیزی بوده ... سرگرم شده ولی... هیچوقت گله را رها نمی کنه که لاشه خوری کنه ... وقتی بر گرده حالیش می کنم که لاشه خوری یعنی چه ...»

با این وجود، فرزتر از همیشه، امانتی هایش را به مش براتعلی و کل مرتضی و دایی جواد و حاج‌علی‌محمد سپرده بود که پدرش در آستانه در خانه‌شان به او، دو سه بار، بارک الله و احسنت، احسنت گفته بود.

ولی چند لحظه ای از آمدنش به خانه نگذشته بود که مش براتعلی حلقه‌ی در حیاط شان را کوفت که:

-        مش سبحان! چرا میش ما بره‌شو قبول نمی کنه؟

§        والله چه بگویم، شکم اولش که نبوده، اجدادشم که خوش سویه بودن! تازه، میش شما وقتی زائید و بره‌شو تمیز کرد، کلی به بچه‌اش شیر داد. حتی اون زبون بسته تا نزدیکی های آبادی مرکبمو دنبال کرد وصدا کرد!چه طوریه که حالا بره‌شو قبول نمی کنه؟!

مش برات علی هم با خنده گفت:

-        من چه می دونم مش سبحان! شاید اوهام زایمون سراغش اومده باشه، مثل اون زائو که...

سهراب که تا حالا غرق در خاطرات خودش با گرگی، شاهد صحبت های مش براتعلی و پدرش بود، مثل اینکه او را برق گرفته باشد، وسط کلام آنها پرید و گفت:

-   مگه بره شما «کبود» نیست؟

-        نه هیچ جایش کبود نشده، سالم سالم است!

پدرش به کمک آمد که:

-   منظورش رنگ هیکل بره است که باید کبود باشه، لابد آن بره‌ی سفید را به شما داده... این پسر به خاطر فراری شدن «گرگی» حواسش پرت شده ....

 سهراب که فهمید با وجود تجربه‌های گذشته و آن همه سفارش‌های پدرش، قافیه را باخته و بند را آب داده، بدون آن که دیگر حرفی بزند با دستپاچگی از خانه بیرون زد تا دیر نشده جابجا شدن بره ها را به کل مرتضی هم حالی کند!

            تا پاسی از شب در خانه مش سبحان، صحبت از گرگی و فرار غیر منتظره او در نزدیکی های غروب آن روز بود. هر کدام از اهل خانه، خاطرات شش هفت سال زندگی با سگشان را مرور می کردند و بیشتر از همه این سهراب بود که از نیامدنش بی تابی می کرد.

            همه خوابیده بودند.اما خواب از چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سهراب پريده بود. او چند بار«گرگی» را در آن سوی رودخانه‌ای خشک و بی‌آب می دید پر از خرگوش های چاق و چله که در میان گل های وحشی جست و خیز می کنند ولی گرگی هیچ اعتنایی به خرگوش ها نمی‌کند و تنها به پرنده کوچکی که بر پشتش نشسته و آواز می خواند، دل خوش کرده است. هر چه صدایش می‌کند، نمی‌شنود. هر چه می دود تا به او برسد، از او دورتر می شود. نمی خواهد از سگش دل بکند ولی صدای گریه خواهر شیر خواره اش او را از خواب می پراند.

            تاریک روشن صبح، مش سبحان با خر و خورجین برای جمع آوری و بردن گله ی روستا به صحرا از خانه بیرون زد. آفتاب تازه طلوع کرده بود که صدای پارس گرگی همه اهل خانه را به خود آورد. سهراب سراسیمه از خانه بیرون پرید و به دنبالش دیگران. گرگی، آرام و قرار نداشت. پشت سر هم پارس می کرد و دم تکان می داد. در محوطه جلوی خانه به شکل نیمدایره های متقاطع دور می زد و بیقرار ی می کرد. سهراب تیز رفت سطل آب را آورد و داخل «سیله» ی آبش که خشک شده بود ریخت. گرگی زبان در آب کرده بود و ملچ ملچ کنان ول کن «سیله» ی آب نبود. مادر سهراب نواله های مخصوص سگشان را برایش آورد و جلویش انداخت. گرگی سخت گرسنه بود و دو تای آنها را خورد ولی سومی را لب نزده، شروع کرد به زوزه کشیدن و مالیدن خود به سهراب. او هم سعی می کرد با نوازش‌های خود سگشان را آرام کند. با این همه، یکباره به سمت کوچه منتهی به کوهپایه خیز برداشت ولی هنوز چندگامی به جلو برنداشته بود که دوباره برگشت و در جلوی سهراب چمباته زد و زوزه کنان هی دم تکان داد و هی پنجه برخاک کشید و باز از نو خیز گرفت به سمت کوهپایه، ولی این بار هم جلوتر ایستاد و پارس کرد و به سهراب خیره شد. گرچه عادت داشت اول صبح به دنبال گله برود ولی حالا مایه‌ی تعجب شده بود و قدم از قدم بر نمی‌داشت و فقط موس موس می کرد...

            دیگر جای معطلی نبود. سهراب رمز نشست و برخاست و خیز و خواب سگشان را دریافته بود. بی درنگ پاشنه گیوه هایش را کشید و فرز و چابک به دنبال گرگی به راه افتاد. گرگی هم جستی زد و راه کوهپایه را در پیش گرفت. سهراب پا به پای گرگی از پا دامنه «سیاه‌کوه» گذشت، تپه های مشرف به رودخانه «سناوند» را پشت سرگذاشت و به ابتدای دره «شیرگیاه» رسید. گرگی جلوتر از او در شیار دره پارس می کرد و زوزه می کشید و سهراب می دید حرکاتش شده همان سراسیمگی و بیقراری دم صبح. پس قدم هایش را تندتر کرد و به گرگی رسید. دست نوازشی بر پشتش کشید و یکی از آن حب‌های مورد علاقه‌ی سگش را که اغلب در جیب هایش داشت، برایش انداخت.  گرگی هم حب را قاپ  زد و حرکتی مثل خمیازه نشان داد و باز از جا کنده شد و پارس کنان از ته دره «شیرگیاه» به داخل رودخانه «سناوند» که حالا دیگر کناره های آن برای سهراب نمایان شده بود، سرازیر شد.

            سهراب همانطور که می دوید، صدایی به گوشش رسید. مکثی کرد و گوش داد. اما فقط سر و صدای گرگی را می شنید که از داخل رودخانه بی آب «سناوند» می آمد. به دویدن ادامه داد، از کمرکش دیواره رودخانه پایین پرید. این بار صدای گریه کودکی را می شنید که با صدای پارس گرگی در هم آمیخته شده بود. درنگ نکرد، به سرعت دوید به طرف صداها که از امتداد غربی رودخانه و از پشت درختجه های انبوه «گز» می آمد. هنوز چند گامی ندویده بوده که  دید کودکی گریان و لرزان به همراه «گرگی» از آن سوی بوته های بزرگ «گز» بیرون می آیند. پسرکی بود چهار، پنج ساله که از زور سرما نمی توانست حرف بزند. بی درنگ کتش را کند و روی بچه انداخت. گونه های پسرک را که از سرما سرخ شده بود، بوسید و دلداری ایش داد که نترسد. گفت: همین الان برایت آتش روشن می کنم. جیب هایش را کاوید و کمی کشمش دردستهای لرزان کودک گذارد. گرگی هم همان جا پهلوی پسرک دراز کشید.

            بوته‌های نیم خشک گز در شعله‌های آتش، افروخته شده بود و پسرک در هرم آتش، جانی تازه گرفته بود و می گفت:

می لفتم پیش بابام، اون جا که همش بیل می زد و کال می کلد.... اون زمینای پایین، زمینای دشت، ولی نبود، اون جا نبود، هر چه لفتم نبود... خسته بودم، کنال دیوال خوابیدم، وختی چشام باز شد، دیدم داله تالیک می شه... لاه پیدا نبود، گلیه کلدم... این سگه مثّ سگ دایی حسنه، اومد پیش من، همین جا کنالش تا صب موندم هیچم نتلسیدم... سلد بود چسبیدمش داغ شدم... خیلی دوسش دالم... میشی بش می گم! میشی جون!

§        حالا خونه تون کجاس؟

-        پایین محله، نزدیک پل!

§        حسن آباد می شینید یا احمد آباد؟

-        سناوند می دونی کجاس؟اون جا که پل گنده داله،مسجد داله...حتماً ننم گلیه کلده...

§        مادرت دیگه نباس گریه کنه. پاشو ببرمت سناوند!

-        دوس دالم ننم میشی لو ببینه! دوسش دالم میشی لو!

سهراب در راه رساندن پسرک در این فکر بود که از این به بعد سگشان را «گرگی» خطاب کند یا «میشی»!

 

 

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 12:24 ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد

داستان «مرزبندی های اول»

بسم الله الرحمن الرحیم                                          هست کلید در گنج حکیم

امروز ، روز دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶ اولین نوشتار خود را اغاز می کنم.امیدوارم پنجره ای گشوده باشم به هرچه صداقت و پاکی و آنان که در راه عشق و ايمان به آن معشوق ازلی گام برمی دارند، از نسیم جان پرور مهر و عطوفت انسانی سرشار شوند.

در اين جا يکی از داستان های کوتاه خودم را با نام مرزبندی های اول که بر اساس خاطرات کودکی است می آورم، باشد که با عنایت عزیزان، به نيم چشمی مرور شود. 

تازه آفتاب روزهاي آخر تابستان بالا آمده بود كه به زمين‌هاي «كله بند» رسيده بوديم. بابا، خورجين كوزه و بساط «نيم ناهاري» را از روي ماده الاغ خاكستري برداشته بود و داشت افسار الاغ را روي لبه‌ي جوي خشك و بي آب و علف كنار زمين محكم مي‌كرد. من هم مات و مبهوت آن كره الاغ سياه شده بودم كه حالا دو هفتگي اش را با جست و خيز‌ها و دور چرخيدن هاي تماشايي در كنار مادر پير خود جشن گرفته بود و گهگاه خود را به زير شكم آن حيوان مفلوك مي‌انداخت و پستان هاي كم شيرش را مي‌مكيد. آن قدر محو حركات كره‌ي بازيگوش شده بودم كه گويا پس از دو سه بار يوسف، يوسف گفتن و عتاب و خطاب بابا؛ كه چرا مثل آدمك سرجاليز در جايم خشكيده‌ام،‌ بالاخره به خود آمدم تا تحت فرمان او براي آغاز كار مرزكشي، دسته‌ی ستبر و بدقواره مرزكش را براي اولين بار در دستان كوچكم بفشارم.

بايد در كاري شركت مي‌كردم كه تا آن موقع،‌ فقط يك بار شاهد انجامش در زمين های «پاي آسياب» عمويم بودم. عمو حاجي، دسته‌ي مرزكش را به دست گرفته بود و چابك و قبراق آن را بلند مي‌كرد و تيغه‌ي آهني آن را يكي دو وجب عقب تر از محل مرز به زمين مي‌فشرد. بابا هم، با دادن كش و قوس ماهرانه‌اي به كمر، بند زنجيري و كهنه پيچ شده‌ي مرزكش را به سوي خود مي‌كشيد تا خاك‌هاي جمع شده در جلوي تيغه را در جاي مرز، خالي كند.

لحظاتي بود كه كار مرزكشي را شروع كرده بوديم، اما حساب اين کلوخه ‌هاي بزرگ و هيكل نحيف من با خاك نرم و مرطوب زمين «پاي آسياب» و دستان ورزيده‌ي عمو حاجي به كلي فرق داشت.

هرچه سعي مي‌كردم، تيغه‌ي پت و پهن مرزكش در كلوخه زاري زمين «كله بند» فرو نمي‌رفت كه نمي‌رفت. تا چه رسد به اين كه اصلاً خاكي در جلوي تيغه‌اش جمع شود. خاكي كه لازم باشد بابا آن را به سمت خود بكشد و مرزي بسته شود. بالاخره صبر و حوصله بابا سرآمد . كمري راست كرد و با عصبانيت گفت: چند بار به تو گفتم، دسته‌ي مرزكش رو باس محكم بگيري تو دستات،‌ محكم بكوبي زمين، شل شلكي كه نمي‌شه مرزكشي كرد!

در جوابش گفتم: آخي زمين كلوخه‌ايه، تو اين كلوخه‌ها فرو نمي‌ره!

ـ خودت مي‌گي كلوخه! سنگ كه نيس پسرجون، كلوخ انداز را پاداش سنگ است، مثه سنگ باش، يه خورده خودتو جمع و جور كن، يا علي بگو، دندوناتو چفت كن، بكوب زمين!

و بعد وقتي ديد تمام قدرتم را گذاشته ام و كمي در كارم پيشرفت كرده ام، اخم هايش از هم باز شد و خنديد و گفت: آهان! آفرين! اين جوري خيلي خوبه! ديدي مي‌توني پسر! اما چند لحظه بعد كه بابا به سرعتش افزوده بود، گفتم: آخي اين جوري ... با عجله ... دستامون سر مي‌شه، حالا اول روزه، تا ظهر خيلي وقت داريم!

ـ مگه قصه‌ي، مسابقه‌ي اون لاك پشت و خرگوش يادت رفته! اگه زودتر مرزبندي رو تموم كرديم چه بهتر! تا هوا گرم نشده باس قال قضيه رو بكنيم، تا ظهر كه نباس اين جا بمونيم!

لحظاتي كار سنگين مرزكشي در سكوت گذشته بود و من همانطور مشغول كار، در افكار خودم غرق بودم: «خوش به حال پارسال، پيارسالا... هنوز براي اين كارها خيلي كوچيك بودم، كسي هم از من توقع مرزكشي و از اين جور كارها رو نداشت!... اما نه ... عوضش دوره‌ي ابتدايي رو تموم كردم، مي‌تونم برم دبيرستان! ... ولي اون سالا زمينو آب مي‌دادن، وقتي «خوار» مي‌اومد و «گاو رو» مي‌شد، با الاغا شخم مي‌كردن، چه خاك نرمي‌ بود! مثه زمين عمو حاجي... نه حالا كه با تراكتور شخم مي‌زنن، اين همه كلوخه در مي‌آد، خشكه كاري مي‌كنن، اين كلوخه‌ها كه از سنگم سفت‌تره! مگه فقط سنگ بايد سفت باشه! ... خب سفته كه سفته، پس تكليف ادامه تحصيلم چي مي‌شه؟ تا حالا كه بابا قبول نكرده برم دبيرستان، .... دبيرستانم كه تو «و شاره» نيست، باس برم دستجرد!... حالا چه كار كنم؟

که بابا نهيب زد:

ـ پسر جون خوابت نبره، صورت كارشو، داري شل بازي در مي‌آري‌ها! اگه مي‌خواي جامونو با هم عوض مي‌كنيم.

بعد چند لحظه مكث كرد و گفت: «صبر كن ببينم! حالا آفتاب مهتاب مي‌كنيم، اون دسته رو بده من، اين بند رو بگير! خوب دقت كن! حالا من مرزكش رو مي‌كوبم زمين، تو باس بندشو بكشی! تا اون جا بكش كه لازمه، نه بيشتر، نه كمتر، نباس خاك بريزه اون ور مرز!» بند مرزكش را گرفته بودم و با حال زار و نزاري بدتر از موقع گرفتن دسته‌ي آن، پا به پاي بابا پيش مي‌رفتم. اما فكر و ذكر مدرسه، تمام ذهنم را به خود مشغول كرده بود و يك آن رهايم نمي‌كرد: «فقط دو روز مونده به مدرسه‌ها، دوباره چه جوري ... از كجا شروع كنم؟ بچه‌ها همه شون رفتن «دستجرد» ثبت نام كردن، با باباها شون رفتن،‌اما من هر بار گفتم فايده نداشته ... من بدون مدرسه چكار كنم».

بالاخره دل را به دريا زدم و گفتم:

«بابا! ...» اما ديگر نتوانستم حرفي بزنم.

ـ آهان چي چيه پسر! لابد بند كشيدنم برات سخته! اگه اومدي مهموني، ‌مرغ و مسما هنوز آماده نيس!

بعد نگاهي به چهره مغموم من انداخت و خنده اش گرفت و زير لب زمزمه كرد:

«از كارگرم خيزد و ديزي پر گوشت -  از عار ورم خيزد و سيلي بن گوش»

من كه شاد و شنگولي لحظه‌اي‌اش را با اين شعر بد قافيه دريافته بودم، ديگر خودم را مقيد به مقدمه چيني نمي ديدم و بي معطلي گفتم:

«اسم نويسي دير ميشه‌ها! ... بچه‌ها همه شون ثبت نام كردن! ... رضا غضنفر ... حسين حاج محمود ... ابراهيم مش رقيه .. !.»

اول هيچ واكنشي نشان نداد، انگار كه اين حرف‌ها را نشنيده، ولي بعد از درنگي كه در كشيدن بند مرزكش نشان دادم و نگاه ملتمسانه‌اي كه به چهره‌اش انداختم، با ناراحتي گفت: لا‌اله‌الا الله، پسر جون مگه اونايي كه درس نخوندن، زندگي نكردن؟ تو كه پنج شش كلاس سواد داري! همين كه مي‌توني كتاب بخوني خودش خيليه! داداشاتم تا همين جا خوندن،‌ الان ماشاالله ماشاالله دارن زندگي شونو مي كنن! تو ديگه ملاشدي! بچسب به اين باغ و ملك! والله اگه كسي درست كار بكنه رو زمين، از هر كاري با بركت تره! توی كار کشاورزی، لااقل نون داري بخوري، اگه خداي نكرده جنگي بشه، تقي به توقي بخوره، ممكنه ديگرون از گشنگي بميرن ولي اونكه رو زمين كار مي كنه، مي تونه قوت لايموتشو در بياره...

وسط حرفش پريدم و گفتم: مگه نمي‌خواي تو كشت و كار كمكت باشم؟... خب، من كه هستم! كاراي كشاورزي هم كه بيشتر تابستونه، جمعه‌ها و تعطيلي‌هام هستم، تازه اگه كاري باشه، از صبح زود تا دو ساعت روز بالا اومده هم هستم!

اوهم دست از كار كشيد و كمر راست كرد در حالي كه مي‌خواست بند مرزكش را از من بگيرد گفت: «اينقدر هستم، هستم نكن، مگه با يه دست  چند تا هندونه برمی دارن؟... يه نفس تازه كنيم، تا بعد ...»

من هم از خدا خواسته، زود بند مرزكش را به دستش دادم و همه چيز را فراموش كردم. بدو رفتم براي آوردن زنبيل نيم ناهاري كه صبح اول وقت آن را در بالای زمين گذاشته بوديم.

دريغ از يك درخت كه در سايه سار آن، دمي از هرم آفتاب شهريوري بر كنار بمانيم!

سفره‌ي نان و پنير را گشوده بوديم و كاسه‌ي بزرگ پر از انگور را گذاشته بوديم جلوي مان و حالا بخور كي نخور!  بابا هم، هي چاي براي خودش مي‌ريخت و فلاكس كوچك چاي را كه تازه خريده بود، ناز مي داد و با احتياط تمام در سر جاي خودش مي‌گذاشت. من ميانه خوبي با چاي نداشتم ولي انگوري بودنم جبران مافات مي‌كرد و راه به بابا نمي دادم...

بابا در حال هورت كشيدن چاي، مثل اين كه تازه يادش آمده بود كه قبل از دست كشيدن از مرزكشي چه گفته ام:

«پسر جون! كمك كار من بودن يه چيز يه، نگه داشتن اين آب و ملك هم يه چيز ديگه‌اس، من يه عمر رو اين زمينا كار كردم. دلم نمياد به دست غير بيفته. همه‌ي اينا به كنار، چه جوري مي خواي اين همه راه، از «وشاره» تا « دستجرد» بكوبي بري، زمستون و برف و بارون چكار مي‌كني؟»

بعد في البداهه يكي از آن تك بيت هاي ساختگی اش را كه براي هميشه در ذهنم مانده تحويلم داد: «بيابان است و گرگ و يوسفي تو!»

هنوز درگير تصوسازي ذهني صحنه گرگ و بيابان و يوسف بودم كه چشمم به هيكلي افتاد كه سلانه سلانه به طرف مامي‌آمد.

گفتم: يكی داره مي‌آد اين طرف... از سمت «منصورآباد» مي‌آد... پياده‌اس، يه ساكم دستشه!

ـ لابد داداشته، داره از «تهرون» مي‌آد ... لابد با ماشين «تفرش» اومده «ميدونك» پياده شده ...!

ـ نه بابا، «اوس مسلمه» از «آسيه باد» مي‌آد، برا سلموني!

حالا بابا خودش را مي‌ديد كه بايد ساعتي زير تيغ دلاكي بنشيند و از كارش وابماند، به همين خاطر زيرلب زمزمه كرد:

«گل بود و به سبزه نيز آراسته شد! تو اين ميون ميونجي! هوا داغ مي‌شه، مرزكشي مون مي‌مونه به خدا !

«اوس مسلم»، سلماني سيار و خوش صحبت چند پارچه آبادي از «عيسي آباد» يا به قول خودمان از «آسيه باد» رسيده بود و بعد از چاق سلامتي، چمباتمه روي زمين نشسته بود و در حال چاي خوردن، چنان فوت مي‌كرد كه ذرات چاي، نيم م‌تر آن طرف تر مي‌پاشيد و صحبتش را هم مي‌كرد:

«امسال ماشالله ... گردوي خوبي مي‌ريزن منصور آباديا! ... بادوماشونم پر بار بود امسال! ... تو «وشاره» هم الحمدالله كه خوبه امسال، مش قاسم؟!» من كه از امسال، امسال گفتن ها و فوت كردن هاي جانانه اش خنده‌ام گرفته بود و نمي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم، بلند شدم رفتم آن طرف تر كه يعني دنبال جيرجيركي، پروانه اي، چيزي رفته ام. در آن حال مي‌شنيدم كه بابا مي‌گفت:

اي ... الحمدلله گردو بادومامونم بد نبوده ... نون و پنيرم هست ميل كنين... دير اومديد، اين پسر دخل انگورا رو آورد.

 و من كه اين افشاگري بابا را نمي توانستم تحمل كنم، با تندي، چشم در چشم‌هاي بابا انداختم كه در آن فاصله مرا قراول رفته بود و اوس مسلم هم فرصت را غنيمت شمرد و چشمكي به من زد و با لبخند گفت: خب لااقل مي‌خواستيد يك مشت مغز گردو برداريد مش قاسم! مي‌خواي كيسه وارثو پركني، يا اين كه اون «همشهري ما» خسيسی كرده مش قاسم! منظور از «همشهري ما» هم «زن بابا» بود كه اصلش «آسيه بادي» يا همان عيسي آبادي بود و نزديك دو سالي مي‌شد كه بعد از فوت مادرم، زن بابا شده بود و من و همه‌ي فاميل او را «خاله» صدا مي‌زديم.

گويا بابا براي کم نياوردن يا مقابله به مثل بود كه گفته بود:

نه كيسه‌ي وارث ميونه، نه همشهري خسيس! ما فكر مي‌كرديم ساك اوس مسلم پر از گردو بادومه، ديگه اين چيزا لازم نيس...!

بعد هر دو زده بودند زير خنده. ولي من هنوز از لو رفتن قضيه خالي شدن کاسه‌ي انگور دمق بودم.

بابا لنگ دلاکی بر سينه، بدون تكيه گاهي، پشت به آفتاب، روي لبه‌ي جوي آبي كه البته دو سه ماهي بود كه روي آب و آباداني به خود نديده بود، نشسته بود و پاها را گذارده بود توي جوي و قد و قامت اوس مسلم كه رفته بود داخل جوي تا سر و صورت بابا را ماشين كند، به سختي به محاذي شانه‌هاي بابا مي‌رسيد و بابا مجبور بود سرش را براي اصلاح كاملا خم كند.

اوس مسلم در حال كار سلماني، كج و راست مي‌شد و مي گفت:

اين همشهري ما آن طور كه من خبر دارم تا حالا خيري از دنيا نديده! اولش زن «كبل اسحاق» منصور آبادي شده بود. كبل اسحاق هم پير مردي بوده كه اجاقش كور بوده، بعد هم كه اون بنده‌ي خدا مرد، آواره شد رفت تهرون، يه مدتي كلفتي اين و اونو كرد، بعدش...

بابا آمد وسط كه: ايناش عيب نيس، سرنوشتش اين بوده، تنها مشكلي كه هس اينه كه نمي‌تونه اين بچه رو ببينه! آخي اگه كبل اسحاق اجاق كور بوده، اينم كه بچه دار نمي‌شده، چون بعدش زن علي نقي شده بود! من اول خيال مي كردم اگه يه زني بگيرم  که بچه داشته باشه، ديگه بچه‌ي منومحل نمي‌گذاره، ولي اين طوري بدتر شد... چه فكري مي‌كرديم و چي شد... اين بنده‌ي خدا انگار مهر و محبت  مادري حاليش نيس، وقتي اين بچه پاشو مي‌ذاره تو خونه اول دعواس...

اوس مسلم نيم نگاهي به من كه آنسوتر نشسته بودم انداخت و آهسته تر گفت: لابد اين گل پسر، مي‌گذاره باهاش سربه‌سر! والا كل معصومه باس از خداش باشه كه سرپيري عاقبت به خير شده...!

من كه ديدم بدجوري محور بحث هاي‌شان شده‌ام، كمي عقب‌تر كشيدم تا آزادانه‌تر با هم صحبت كنند ولي وسوسه‌ي كنجكاوي رهايم نكرد و مي‌شنيدم كه بابا هم يواشكي مي‌گفت:

خدائي اش اين پسر كاري به كار اون نداره، سرش تولاك خودشه، اگه تو خونه باشه يا به راديو گوش مي‌كنه، يا سرش تو كتابه، اون بنده‌ي خدا، روزي چند بار چغلي شو مي كنه كه مي‌بينم اقتضاي سنشه. چرك شدن لباساش كه تقصير خودش نيس، راديو شو روشن كنه انگار جرم و جنايت كرده، دو دقيقه ديرتر از خواب بلند بشه هوارش رفته آسمون، وسواسي هم كه هس! اگه يه پوست تخمه كنارش ببينه، ديگه خربيار و تخمه باركن! تا چيزي مي شه قهر مي‌كنه مي‌ره «آسيه باد» خونه‌ي داداشش!

ـ اينم آينه، مش قاسم! ... بالاخره از قديم گفتن وقتي ننه نيس بايس با زن بابا ساخت. اين كل معصومه هم آدم بيچاره‌اي حساب مي‌شه، باس باهاش مدارا كرد!

بابا در حال شنيدن حرف هاي اوس مسلم، آينه را چپ و راست صورتش گرداند و دستي به چانه‌اش كشيد و در حالي كه آينه را در كنار كيف سلماني مي‌گذاشت، آهي از ته دل كشيد و گفت: اي ... اوس مسلم! قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد! آدمي كه قدر زندگي اولش رو ندونسته باشه، باس هم به اين مصيبت دچار بشه! راهي‌ام جز صبر نيس، اين بنده ی خدام به ما پناه آورده، كارمام مداراس و بس!

-        آره، مش قاسم! بايس مدارا كرد، بايس سازش كرد...خب ... كار ديگه‌اي نيس مش قاسم؟ ... اين گل پسرم كه موهاش كوتاس! ...

 اوس مسلم ساكش را بسته بود و عازم رفتن شده بود و تعارف‌هاي بابا هي پشت سرهم كه: «ظهر هر جا بودين،‌بياين خونه، اون بنده‌ي خدا آبگوشت گذاشته، آبشو زياد مي‌كنيم...»

بعد از نيم ناهاري و سلموني كردن بابا كه دقايقي مرا از فكر مرزكشي زمين و تكليف مدرسه‌اي كه نمي‌دانستم چه خواهد شد، فارغ كرده بود، دوباره روز از نو و روزي از نو. گاهي چوب نخراشيده و بدقواره‌ي مرزكش در پنجه هايم بود و بايد سنگيني تيغه‌ي بزرگ آهني را تاب بياورم و گاه بايد زنجير كهنه پيچ شده‌ي آن را با هزار ضرب و زور بكشم و باز رها كنم، تا وقتي كه مرزهاي دلخواه بابا سرتا سر زمين را فرا گيرد.

... بالاخره چيزي به ظهر نمانده بود كه خرد و خمير، با دست‌هاي پرتاول، بر ترك مركب بابا، رهسپار خانه بودم و خورشيد مثل اين كه فصل انگور پزانش را تمام نكرده بود كه به نظرم زمين و زمان داع تر از هميشه بود. كره ي بازيگوش هم از همان موقع داشت حركات خرگري خودش را تمرين مي‌كرد كه هراز گاهي خودش را در جاده‌ي تنگ «كله بند» به پاهاي آويزان ما مي‌كوفت تا با گوش‌هاي تيز و دم افراشته‌اش، شتابان از كنار مادرش بگذرد. گويي مي‌خواست با جولان دادن هايش وجود خود را در اين ميان اثبات كند!

من،‌ مغموم و خسته در انديشه مبهم مدرسه بودم و بابا پر حوصله تر از هميشه، براي چندمين بار حكايت تنبل پاي زرد آلو را با آب و تاب برايم تعريف مي‌كرد.

... تنبل پاي زرد آلو به تخت پادشاهي رسيده بود كه ما هم به «         پشت قلعه» رسيده بوديم و داشتيم «وشاره» رافتح مي كرديم كه در پيچ و واپيچ كوچه‌ي حسين خياط، صفير جيغ‌هاي مانوس «زن بابا» در گوش‌هايمان پيچيد و ناخوشوقتي ظهرگاه را به هر دوي‌مان نويد داد. براي يك لحظه، همه‌ي  جيغ و دادهاي قبلي‌اش در ذهنم تلنبار شد. يك بار، بره پرواري ابلق، داخل طويله مرده بود و همه آبادي را دور خودش جمع كرده بود. يك بار گوسفندها از آغل درآمده بودند و رفته بودند پله ها و ايوان خانه را جا به جا با فضولاتشان نشانه گذاري كرده بودند. يك بار دود چراغ والرش همه خانه را آكنده بود.

يك بار ورق پاره‌هاي مدرسه را وسط اطاق ولو ديده بود. يک بار ديزي بي نخود بار گذاشته بود... آن وقت جيغ هاي بنفشش به آسمان هفتم رفته بود!

 با عجله وارد حياط شدم. «خاله» همچنان جيغ مي‌كشيد و دو دستي بر سر خودش مي كوفت.دست هايش را گرفتم و بوسيدم: «مگه چي شده خاله جون، چه اتفاقی افتاده؟»

يكي از زن‌هاي همسايه كه لابد به استمدادش آمده بودند گفت: مثه اين كه غذاش سوخته!

بابا كه تازه داخل حياط شده بود و داشت بار مركبش را مي‌گرفت گفت: غذا سوخته كه سوخته، نون و ماست مي‌خوريم! من درآمدم كه : «اصلاً نون انگور مي‌خوريم!»

بالاخره خاله بعد از دقايقي ساكت شده بود و رفته بود بالا، داخل اطاق. زن‌ها تازه از در حياط رفته بودند بيرون و من و بابا راه پله‌هاي بالاخانه را در پيش گرفته بوديم كه شنيديم در مي‌زنند و چند لحظه بعد صداي ياالله، يا الله از داخل دالان حياط. پيش خود گفتم اين چه درويشی است كه در مي‌زند و بي‌وقفه وارد هم مي‌شود. كه ديديم اوس مسلم است كه او را براي ناهار دعوت كرده‌ايم. تازه فهميديم غذاي سوخته همان آبگوشتي بوده است كه قرار بوده آبش را زياد كنيم! اوس مسلم اما ساكش را گذاشته بود و آفتابه را برداشته بود و راه آشناي مستراح را مي‌‌پيمود كه ديدم بابا آهسته مي‌خواند: «سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزم ز در آيد!» و بعد ادامه داد: «عجب آبروريزي شد! ديزي سوخته و تعارف اومد دار!» و بدون معطلي رفت بالا كه لابد فكري براي ناهار بكند. من مانده بودم كه چكار كنم، بروم به پيشواز ميهمان و با سلام و صلوات بيارمش بالا يا ...؟ كه ديدم دوباره در مي‌زنند و تند تند هم مي‌زنند. اما چون كسي را نديدم كه يا الله گويان وارد شود، دوان، دوان مي‌رفتم تا درب مهمانسراي بي‌غذا را برايش بگشايم و به اندروني اش فراخوانم كه از نو صداي اي واي اي واي «خاله» ازداخل بالاخانه بلند شده بود و صداي بابا التماس كنان و گاهي با تندي كه مي‌گفت: گوش كن... گوش كن...!

در را كه باز كردم احمد بود كه مي‌پرسيد: اوس مسلم اينجاس؟ بعدازظهر مي‌خوايم بريم «چشمه علي» يه روز اونجا مي‌مونيم، پس فردام كه اول مهره،... اومدم اوستا سرمو ماشين كنه....

ديدم خوب بهانه اي است براي معطل كردن ميهمان عزيز تا در آن بالا فكري براي ناهار بكنند، گفتم: بيا تو، اوستا هنوز بالا نرفته و اشاره كردم: «اون جاس»

اوس مسلم از «اون جا» در آمده بود ولي نزديك بود نقشه‌ ي تازه طراحي شده‌ي مرا نقش بر آب كند و برود بالا.

و جواب من كه: «فعلاً‌ دستشون بنده، تشريف ميارن!»

واي ...!‌چند لحظه بعد بود كه متوجه شدم،‌ هيچ پيش بندي، لنگي هم به سينه احمد نزده و مشت مشت موهاي خرمايي او را در گل و گردنش و باد آورده را ببيند و گرنه بايد خر آورد و زلف خرمايي بار كرد! به اوستا گفتم: مثه اين كه يادتون رفته پيش بندشو ببنديد...

او هم جواب داد: اي كاش زودتر مي‌گفتي ببم... ديگه هوش و حواس براي آدم نمانده، ايشونم باس ياد مي‌آورد كه نياورد... حالا دواش يه تكانه نه، لباسشو همين جا در آره بتكانه، زنانه كه نيس عيب باشه ببم!

داشتم مي‌گفتم آخي اگه زن بابام اين صحنه رو ببينه ممكنه ... كه بابا صدام زد و بدو رفتم بالا. بابا داشت ارده شيره درست مي‌كرد و «خاله» را راضي كرده بود كه تخم مرغي هم درست كنه و در كنارش ماست يا گورماستي باشد و نان و پنير و انگور هم در سفره بگذارند و آنوقت سفره شان هيچ چيز كم ندارد.

بابا اما مرا مامور كرد بروم خانه «آبجي فاطمه» و از آن ها يك كاسه شير گوسفند بگيرم تا با ماستي كه در خانه داشتيم، گور ماست درست كنيم و خودش كه ارده شيره‌اش را ساخته بود با خيال راحت مي رفت به پيشواز ميهمانش كه هنوز داشت به سر كچل احمد ور مي‌رفت.

... وقتي شير را آورده بودم بابا هنوز داشت ته مانده موهاي احمد را از روي زمين جارو مي‌كرد و در آغل مي‌ريخت.

سه تايي رفتيم بالا. سفره ي رنگين اما بي شوكت و اقتدار حضور آبگوشت چيده شده بود و «خاله» سند حاضر و آماده‌ي ديزي سوخته را به «اوس مسلم» نشان مي‌داد و حالش به جا آمده بود و با زبان «خلجي» همشهري خود را به گذشته‌هاي دور برده بود و باباهم در زير لب مي‌خواند: «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت...»

و من در فكر آن بودم  كه بالاخره چگونه بابا را راضي كنم كه با ادامه تحصيلم بعد از ابتدايي توافق كند.

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط بچه وشاره در ساعت 08:04 ارسال نظر . 4 نظر وجود دارد